close
چت روم
داستان
loading...

♥رمان موبایل ♥

رمان در آغوش نفس : قسمت اول - آغاز دوران آواره گی     دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد یا بخت من طریق مروت فرو…

قسمت اول - آغاز دوران آواره گی

رمان در آغوش نفس : قسمت اول - آغاز دوران آواره گی

 

 

[تصویر:  nafas_demo.jpg]


دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

یا بخت من طریق مروت فرو گذاشت
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد

گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دب سنگش اثر نکرد

شوخی مکن که مرغ دل بیقرار من
سودای دام عاشقی از سر بدر نکرد

هرکس که دید روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد

من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر بما چو نسیم سحر نکرد

 

 

وقتی خدمت سربازی تموم میشه دیگه آدم سابق نیستی به یک آدم دیگه ای تبدیل میشی . این قدر زجر و خفت و خواری میکشی که اصلا انسان بودن را فراموش میکنی .معاشرت کردن از وجودت پاک میشه . احساسات ، شادابی و طراوات قبل رو دیگه نداری و آستانه ی تحملت کمتر میشه و همیشه توی خودت و افکارت غرق میشی . دو سال از زندگیت نمیدونی چی شد و کجا رفت ؟ یعنی رسما به فنا میری تا بخوای دوباره خودت رو جمع و جور کنی و به زندگی برگردی و بتونی برنامه ریزی واسه کسب و کار یا تحصیل انجام بدی .

salehkhan بازدید : 185 جمعه 21 تير 1392 زمان : 6:07 نظرات ()
تبلیغات
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    رمان برای موبایل می خواهید یا کامپیوتر


    از چه رمان هایی خوشتون میاد






    آمار سایت
  • کل مطالب : 56
  • کل نظرات : 69
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 70
  • آی پی امروز : 8
  • آی پی دیروز : 10
  • بازدید امروز : 82
  • باردید دیروز : 16
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 193
  • بازدید ماه : 669
  • بازدید سال : 1,475
  • بازدید کلی : 200,803