close
چت روم
رمان غزال ((3))
loading...

♥رمان موبایل ♥

قسمت9عمو محمد – چرا مثل راهزنا صورتت رو پوشوندی ، برو ازشون معذرت خواهه بکن. نچ،نچ، امکان نداره! چون یه شوخی بود. عمو محمود- سپهر جان من از طرف غزال از شما معذرت می خوام. بابا- محمود تقصیر توست که اینهمه پر وبالش می دی ولوسش می کنی. به کنار عمو سعید رفتم وآهسته صورتم را باز کردم و گفتم…

رمان غزال ((3))

قسمت9


عمو محمد – چرا مثل راهزنا صورتت رو پوشوندی ، برو ازشون معذرت خواهه بکن.


نچ،نچ، امکان نداره! چون یه شوخی بود.



عمو محمود- سپهر جان من از طرف غزال از شما معذرت می خوام.


بابا- محمود تقصیر توست که اینهمه پر وبالش می دی ولوسش می کنی.


به کنار عمو سعید رفتم وآهسته صورتم را باز کردم و گفتم : عمو جان بذار اول صورتمو بشورم بعدا چون آبروم میره. عمو سعید- برو دختر شیطون .


دست سها را گرفتم وبه طرف اتاقم رفتیم . داخل اتاق تا سربند را باز کردم، سها خندید وگفت: برای همین گفته بودی ابله رو هستی .


ابله با البالو یه خورده فرق داره . راستی سها تو که گفتی سپهر ایران بیا نیست ، چی شده، نکنه معجزه ای رخ داده.


واقعا معجزه شده، نمی دونی مامان چقدر گریه وزاری کرد، اونقدر التماس کردو گفت شیرمو حلالت نمیکنم و نمیدونم خلاصه ازاین حرفا که قبول کرد برای دو سه ماه بیاد وبرگرده.


بعد از شستن صورتم ، لباسم را عوض کردم وبلوز وشلوارک لیمویی تنم کردم وبا سها پیش بقیه رفتیم . با همه روبوسی کردم، وقتی نوبت ان دو رسید دست دادم و گفتم : خوش اومدید .


سپهر که به صورتم زل زده بودآهسته گفت عجب آبله روی خوشگلی هستی .


فرید- واقعا ، برای منهم قبول کردن اون چهره زشت وکریه ، با دو چشم زیبا سخت بود.


زیاد ازم تعریف وتمجید نکنید که اونوقت شرمنده میشم ، در ضمن صورتم آلبالویی بود.


چون همه از راه رسیده و گرسنه بودند، سر میز رفتیم . من بین سها وسهیل نشسته بودم وسرگرم حرف زدن بودم که سها پرسید:چرا شام نمی خوری، نکنه رژیم گرفتی.


سهند که روبه روم کنار سپهر نشسته بود زودتر جواب داد: رژیم چیه حقم دارهف یدونه گاو خورده.


فضول به تو چه ربطی داره، ببینم پات خوب شده،شونه ات دیگه درد نمی کنه. سهند جان راستی جات خالی خیلی خوش گذشت .


عمو محمد که تازه به یادش افتاده بودگفت: وای خدای من! باز شما دوتا شروع کردین ؟ محمود تورو خدا از این به بعد هر وقت خواستی جایی بری یکی از این دوتا را با خودت ببر.

عمو محمود- چرا خان داداش مگه چی کار کردن؟



عمو محمد- اگه شازده ات راه بره می فهمی ، این دردونه ات چه بلایی سرش آورده . مگه نمی بینی یه جا نشستند.


سپس، ماجرای روز قبل را تعریف کرد. سپهر و فرید زیر چشمی نگاهم می کردند و می خندیدندو من بی خیال گوش میدادم.


عمو محمود- اگه سهند پسره منه من می دونم چه تحفه ای ، حتما اذیتش کرده که تنبه شده وگرنه غزال دختری نیست که بیخودی کسی رو اذیت کنه. بقول معروف پا رو دمش نذارن ، نیش نمی زنه.


بابا- محمود جان اینقدر لی لی به لالاش نذار، حتما سپهر هم ندیده اذیتش کرده، آره.


عمو- یه لحظه صبر کن. غزال جون، دخترم بگو،چیکار کرده که حساب این سهند رو رسیدی .


سهند- هیچی آم دیوونه رو که ولش کنی یقه یکی رو می گیره.


آدم دیوونه که تنش بخاره وروز سیزده بدر منو زخمی کنه حقشه که گوشمالی بشه .


عمو محمود- بفرما من که میگم کرم از خوده درخته.


فرید- غزال خان شما باید به استخدام ارتش دربیاین چون از جنگ وخونریزی خوشتون می آید،الحق که دست بزنتون هم خوبه،حالا جرم سپهر رو هم بگید


سها- جرم سپهر هم توهینی که پای تلفن به غزال کرده! درسته سپهر خان؟


سپهر سرش را پایین انداخت وحرفی نزد که باعث خنده سایرین شد. صبح با گرمای اشعه آفتاب که از پنجره به داخل نفوذ کرده بود از خواب بیدار شدم. سها هنوز خواب بود، دلم نیامد بیدارش کنم . پاورچین، پاورچین از اتاق بیرون آمدم ، چون همه در خواب بودند بی سروصدا لباسم راعوض کردم و صورتم را شستم وبه باغ رفتم . با اینک لباس گرم پوشده بودم باز هم سرم بود. کمی ورزش کردم تا بدنم گرم شود. بعد روی تاب نشستم و به نوای گنجشکان گوش سپردم . با حرکت تاب ارامشی در درونم ایجاد می شد. چشمانم را بستم وبه لالایی پرندگان همراه با نسیم صبحگاهی دل سپردم . نمی دانم چقدر در آن حال وهوا بودم که با صدایی به خود آمدم. وقتی چشم باز کردم ،نگاهم در چشمان خاکستری سپهر گره خورد. نمی دان در برق نگاهش چه بود که تنم لرزید. سریع بلند شدم. لبخندی بر لبانش نشست وگفت:سلام، صبح بخیرمثل اینکه باعث شدم بترسین.


سلام صبح شما هم بخیر، نه ، نترسیدم. کی اینجا اومدید که من متوجه نشدم ؟


سپهر- راستش نتوانستم بخوابم ، صدای بسته شدن در که امد گفتم حتما کسی بیدار شده ، از پنجره که نگاه کردم شما رو دیدم و از وقتی که شما غرق رویایی بالای سرتون ایستادم ببخشید که خلوتتون رو به هم زدم . نیم ساعته اینجا هستم و شما متوجه نشدید، میشه بپرسم به چی فکر می کنید؟


صدای آواز پرندگان همراه با نسیم سحر روح آدمو نوازش میکنه . اگه دوست داشته باشین کمی باهم قدم بزنیم .


سپهر- یعنی ملکه زیباییها افتخار همراهی رو میدن ؟!


با ابروهای گره خورده نگاهش کردم و گفتم :اگه می خوایی همراه من بیایی خواهش میکنم با من اینجوری حرف نزن ، من از تعریف و تمجید الکی خوشم نمیاد. پس با این حساب اگه من زشت بودم همراه من نمی اومدی! تازه اونقدرها هم که شما میگید فکر نکنم خوشگل باشم . به نظرم یه کم شبیه میمون هستم .

خنده بلندی سرداد وگفت : اگه همه میمونا، مثل تو باشن قحطی میمون میشه ، خانوم خوشگله .
بیا به جای حرف زدن بدویم آقای رومانتیک.
من با سرعت می دویدم وسپهر هم به دنبال من و فرصت حرف زدن را پیدا نمی کرد. دور که زدیم احساس کردم نفسش بند امده ،جلوی ساختمان گفتم : برویم داخل، حسابی عرق کردیم وممکنه سرما بخوریم .
همه از خواب بیدار شده بودند . عمو سعید با دیدنمان گفت: به به سپهر خان!مثل اینکه ورزش کار شدی وتنبلی رو گذاشتی کنار ، خیلی عوض شدی.
به اعتراض گفت: بابا دستتون درد نکنه! مگه من تنیس بازی نمی کنم؟!
فرید- چرا ماهی یه بار.
به طرف حمام منی رفتم که با صدای بلندی گفتم- تنیس ورزش بچه پولدارای نازک نارنجیه .
که باعث خنده همه شد. از حمام بیرون آمدم ومشغول خشک کردن موهام که جلوی صورتم ریخته بود شدم که سینه به سینه سپهر خوردم . یک قدم عقب رفتم وگفتم معذرت می خوام ندیدمتون .
با طعنه جواب داد: عیب نداره ! حوریای بهشتی ،هیچ وقت ما نازک نارنجی ها رو نمی بینند.
با حرص چشم به صورتش دوختم وگفتم: بی مزه .
سپهر – پریا عصبانی شدنشون هم قشنگه ، خانوم بامزه .
انگشتم را به حالت تهدید به طرفش گرفتم وجواب دادم: اگه یه بار دیگه اینطوری .....
حرفم را قطع کرد و گفت : حتما خفه ام میکنی ،جان دادن با دستان مه لقاء خیلی زیباست.
دیوونه حیف که مهمون هستی .
خنده کنان داخل حمام رفت . خنده اش بیشتر لجم را درآورد . تصمیم گرفتم برای اینکه حرص نخورم محلش نگذارم و بی خیال باشم. بعد از صبحانه آماده رفتن به آبشار نزدیک دهکده شدیم . لباس محلی تنم کردم وسها هم شلوار جین کرم رنگ با تی شرت لیمویی که با چشمهای عسلی اش همخوانی داشت ، پوشید وبا گذاشتن کلاه موهایش را پوشاند. زودتر از همه بیرون رفتم وبه یار علی گفتم اسبم را بیرون بیاورد .
وقتی همه بیرون آمدند سپهر آهسته گفت : کی میره این همه راهو، خانوم به شکار میرن که تفنگ برداشتن ؟
بی خیال رو به فرید گفتم: شما اهل کجا هستید .
با متانت سرش را پایین انداخت وگفت: اهل چالوس
حتما سوارکاری بلدید؟
با اجازتون
عمو محمود- غزال جان! بابا ، بیا باهم بریم تنهایی نرو، راه کوهستان خطرناکه.
دستانم را دور گردن عمو انداختم و صورتش را بوسیدم وگفتم: عموخواهش میکنم اجازه بده با اسب بیام، حالم از ماشین به هم می خوره .
پس مواظب باش ، بذار یاشار رو هم صدا کنم باهات بیاد.
عمو یاشار را صدا کرد که باهم برویم . قبل از اینکه راه بافتیم از فرید خواستم تا همراه ما بیاید . سها را سوار ترک اسب خودم کردیم وچهار تایی به راه افتادیم.قیافه سپهر دیدنی بود ، چون در حال انفجار بود به زور خودم را کنترل کردم. در دلم گفتم : آقا سپهر تازه اول راهه ، کاری میکنم که چشم چرونی یادت بره.
از میان کوهها و سنگلاخها عبور کردیم وبه کنار آبشار رسیدیم . بین راه هم دو تا پرنده شکار کرده بودیم . بقیه دیرتر از ما رسیدند چون باید قسمتی از راه را پیاده می امدند. از دور که دیدمشان ، دوربینی که همراه ام بود به سها دادم وگفتم :یه عکس یادگاری بگیر چند تا عکس گرفتیم . آخرین عکس رو من وفرید خواستیم بگیریم انقدر لفت دادم تا بالا رسیدند. کنار فرید خنده کنان عکس گرفتم . فرید پسر بی شیله پیله ای بود، نجابت وسادگی از سرو رویش می بارید. کنار تخته سنگ ایستاده بودیم که سپهر به بهانه تماشای آبشار نزدیک ما آمد وبه طعنه گفت : اقا فرید بد نگذره!
او هم نگاه معنی داری کردو گفت: اتفاقا خیلی خوش میگذره جای شما خالی.
مامان زیر اندازی پهن کرد و همه را دعوت به نشستن کرد. فلاسک چای آورده بودند و همه مشغول خوردن چایی شدند. دست سها را گرفتم وروی همان تخته سنگ نشستیم . سرم را روی شانه سها گذاشتم و محو تماشای خلقت زیبای خداوند شدم .هم زیبا بود وهم خوف انگیز. همانطور که به رو به رو خیره بودم چشمایم سنگین شد تا اینکه با صدای دلنشین سها چشم باز کردم: غزال پاشو حیف نیست جای به این قشنگی خوابیدی .


- نمی دونم کی خوابم برد، چون صبح زود بیدار شدم خوابم گرفت.
- یه آبی به صورتت بزن تا مستی خواب از سرت بپره.
آب زلالی از دل کوه می جوشید و به سمت پائین روان بود. چند مشت آب به صورتم پاشیدم، سپس صورتم را داخل آب کردم و چند دقیقه نگاه داشتم. کسی با فشار دست سرم را پائین برد و داخل آب نگه داشت، هر چه تقلا کردم نتوانستم سرم را از زیر دستش خارج کنم، تمام نیرویم را جمع کردم وبا فشار سرم را بیرون آوردم و سهیل را دیدم.
- دیوونه داشتی خفه ام می کردی، حالا نشونت میدم. و شروع به پاشیدن آب به سر و صورتش کردم. او هم همین کار را کرد. خیس آب شده بودیم که خاله نازی گفت: تو رو خدا بس کنید، نکنه هوس مریضی و رختخواب کردید.
دست از بازی کشیدیم و پیش بقیه رفتیم. مامان با عصبانیت گفت:
- ببین این عروسی رو می تونی زهر مارمون کنی؟ حالا تو این هوای سرد کوهستان چطوری می خوای بری، یخ نمی کنی
سهند- به امید خدا سقط می شی و می میری.
عمو چپ چپ نگاهش کرد، سپهر رو به مامان گفت: خانوم سراج ناراحت نباشین، کاپشن من داخل ماشینه الان براش می آرم.
یاشار- اتفاقا شلوار گرم کن من هم پشت ماشینه! می تونه فعلا اونا رو بپوشه.
سپهر بلند شد و به پائین کوه جائی که ماشین ها رو پارک کرده بودند رفت و بعد از چند دقیقه، کاپشن خودش و سهیل و شلوار یاشار رو به طرفم گرفت. از گرفتن کاپشن امتناع کردم و گفتم : اخه نمی تونم لباس شما رو بپوشم، خیس می شه.
وآهسته زیر لب ادامه دادم: ترجیح می دم با لباس خیس بمونم و سرما بخورم تا اینکه اونو بپوشم شاید مرضی داشته باشی و سرایت کنه.
عمو سعید با مهربانی گفت: غزال جان حالا وقت یک دندگی نیست بگیر بپوش عزیزم سرما می خوری.
- به خاطر گل روی شما چشم، می پوشم.
سپهر از شدت خشم رگهای گردنش متورم شده بود. موقع گرفتن کاپشن آهسته جواب داد: لعنتی به موقع اش میگم کی مرض داره.
- چی گفتید آقا سپهر، اگه ممکنه بلند تر حرف بزنید، چون گوش های من از نظر شنوائی ضعیف هستند.
- هیچی نگفتم، فقط تشکر کردم که قبول کردید لباس غریبه ای رو بپوشید.
پشت چشمی نازک کردم و با عشوه گفتم: خواهش می کنم! مجبور شدم.
با کمک سها، پشت درخت لباسهایم را عوض کردم و موهای خیسم را پشت سرم رها کردم تا خشک شود. موقع برگشتن هر چقدر مامان وبابا اصرار کردند که سهند به جای من با اسب بیاید قبول نکردم و دوباره چهار تائی به راه افتادیم. وقتی داخل باغ شدیم ماشین پدرام آنجا بود، از قرار معلوم آنها هم رسیده بودند. شب عروسی به سبک محلی برگزار میشد چون پدربزرگ، خان و بزرگ آن دهکده بود. یکبار برای اهالی دهکده و بار دیگر برای اقوام و آشنایان در شهر برگذار می شد. شب همه فامیل نزدیک عمه ها وعمو ها و بچه هایشان دور هم جمع شده و با اهالی رقص و پایکوبی می کردند. برای آشنائی بیشتر مهمان ها با فامیل، همه را یک جا جمع کردم. اول سها، سهیل، سپهر و فرید را به آنها معرفی کردم، سپس آنها را معرفی کردم. دختر عمه ام طناز، الناز دختر عموم... در آخر هم گفتم: اگه (بی تغییر) رفت، نازی صدا کنید چون همه شون ناز دارن بغیر از من.
سپهر- آدم عتیقه به ناز نیاز نداره.
به صورتش خیره شدم ولی جوابی ندادم. چون نمی خواستم جلوی فامیل رفتار نادرستی داشته باشم. همه دختر ها با او گرم گرفته بودندو مثل پروانه دور سرش می چرخیدند. زیبایی خیره کننده اش همه را به سمت خودش جلب می کرد و برای همین هر کدام به نوعی قصد دلبری داشتند. ساناز و سهیل با هم بودند و من با سها و فرید گرم صحبت شدم. که سپهر هم پیش ما آمد گفت: صابخونه با ما به از این باش و کمی ما رو تحویل بگیر ناسلامتی مهمون شما هستیم و اینجا غریب.
- معلومه که خیلی غریب و تنها هستی. شمع مجلس شدی و پروانه ها دور سرت بال، بال می زنن.
فرید- سپهر بی خود زحمت نکش از پسش بر نمی ایی.
- راست میگه، برو واسه یکی دیگه تورتو پهن کن.
سپهر- واسه همینه چسبیدی به فرید؟ پاشو اقا فرید! پاشو بریم که می ترسم از راه بدر شی، اونوقت جواب مادرتو چی بدم؟ به زور راضی اش کردم و همراه خودم آوردم.
دست فرید را گرفت و از ما دور شد. بعد از رفتن آنها به سها گفتم:
- دیدی خان داداشت چی گفت.
سها- من معذرت می خوام، تو محلش نمی دی سر لج افتاده.
سرم را تکان دادم و گفتم: بی خیال، همه اش دو ماه اینجاست، بذار هر چی می خواد بگه.
خوشبحتانه با شروع مسابقه تیر اندازی و اسب سواری، مردها و زنها از هم جدا شدند و بعد از آن سر همه به شام گرم شد. با پایان رسیدن جشن، فورا به اتاقم رفتم.
صبح دیر تر از همه، از خواب بیدار شدم تا با سپهر کم تر روبرو شوم و باعث دلخوریه سها نشوم، چون خیلی از دست سپهر ناراحت شده بود. بعد از صبحانه به سمت شهر حرکت کردیم. ذوق وشوق عجیبی سر وپایم را گرفته بود. چون روز تولدم هم بود. از وقتی رسیده بودیم همه به سر و وضعه خودشون می رسیدند تا بهتر از دیگری در جشن حاضر شوند، در بین آنها فقط من و سها بیکار بودیم. سها موهایش کوتاه بود و نیاز به رسیدگی نداشت و من هم با شانه کردن مشکلم را حل کردم. کم کم حوصله ام سر رفت چون از منزل عمو محمود در خیابان دانشکده تا بند فاصله زیادی نبود به سها گفتم: می خوای به بند بری و اونجا رو ببینی، ولی اول باید از مامان اجازه بگیریم.
وقتی به مامان گفتم، جواب داد: حالا چه وقت بند رفتنه؟ کی می خوای حاظر شی؟
- مامان ما که بیکاریم، چه فرقی میکنه اینجا باشیم یا بند، وقتی برگردیم زود تر آماده میشیم.
آنقدر بوسیدمش تا قبول کرد. آن سه نفر را هم صدا کردیم و با هم به بند رفتیم. کنار یک رستوران شیک و باصفا نگه داشتیم و سفارش چایی دادیم. بوی کباب همه جا پیچیده بود وآدم را مست می کرد. دلم از بوی کباب ضعف می رفت ولی خجالت می کشیدم سفارش غذا بدهم چون ساعتی پیش غذا خورده بودیم، از طرفی هم سپهر بی پروا نگاهم می کرد. کلافه وخسته شده بودم. دقایقی بعد سپهر گارسون را صدا کرد و سفارش غذا داد.
فرید- سپهر برو دکتر ما تازه نهار خوردیم چه زود گرسنه ات شد. فکر نکنم غیر از تو کسی گرسنه اش شده باشه ها.
خندیدو گفت: آخه یه گربه هست از وقتی رسیدیم بو می کشه، الانه که بیهوش بشه.
- دستت درد نکنه، حالا گربه هم شدم.
سپهر- باید خوشحال باشی به گربه تشبیه ات کردم چون خودت میگی شبیه میمون هستی. ولی بی شوخی فرم چشمات، مثل چشمهای گربه است.

قسمت 10


بعد از خوردن غذا به خانه برگشتیم، تا آماده شویم. سها کت و شلوار شکلاتی رنگ و من هم بلوز آستین حلقه ای با یقه انگلیسی که پائین اش گره بلندی داشت و تقریبا دو سه بندی از کمرم پائین تر می آمد. و شلوار دمپا گشاد مشکی پوشیدم. لباس من وسها از لباس بقیه ساده تر و پوشیده تر بود. تعداد اندکی از مهمان ها آمده بودند با همه سلام و علیک کردم و پیش بابا و عمو سعید رفتم. چند لحظه بعد سهند با کت و شلوار کرم رنگ آمد و کنارم نشست و در گوشم اهسته گفت: غزال یه دختری الان اومد اونقدر خوشگل که نگو، می خوای ببینی؟
- باشه میام، پاشو بریم ببینیم.
با هم به طرف دیگر سالن رفتیم. دختر، چشم آبی با صورت کشیده و مهتابی و موهای بور و کوتاه داشت. به حدی زیبا و دوست داشتنی بود که آدم نمی توانست چشم ازش بردارد. غریبه بود و نمی شناختمش.
- سهند بیا بریم، زشته یهش زل زدیم. بیا بریم از حیاط چند شاخه گل رز بچینیم، می خوام رو سر عروس وداماد بریزم.
بعد از چیدن گل به سالن برگشتیم که سهند گفت: غزال اونجا رو نگاه کن. امروز با بودن سپهر کار و کاسبی ما لنگه! دیگه کسی ما رو تحویل نمی گیره، چقدر این پسر خوشگل و خوش تیپه.
نگاهی به سپهر کردم. حق با سهند بود، کت وشلوار خاکستری با پیراهنی کم رنگتر و کراواتی خاکستری پوشیده بود. از روزهای قبل زیبا تر شده بود. ولی هر چه بود نظر خوشی به او نداشتم. با دیدن ما جلو آمد، سهند گفت: پسر معرکه شدی! فکر کنم امشب هر چی دختره عاشقت بشن. مواظب باش ندزدند.
سپس رو به من گفت: غزال یکی از اون گلارو به سینه سپهر بزن.
غنچه گلی انتخاب کردم و در جیب کتش گذاشتم. لبخندی زد و نگاهی به گل، سپس رو به من کرد و خطاب به سهند گفت: تو مواظب این در گرانبها باش.
سهند- اتفاقا امروز خیلی مواظب یار بی وفا هستم.
حرف سهند تکانی بهش داد و گفت: یار تو؟؟ نمی دونستم شما با هم...
به وسط حرفش پریدم وگفتم: ما خیلی وقته به هم محرم هستیم.
به لج سپهر، گونه سهند را بوسیدم و دستم را دور بازوی سهند حلقه کردم و گفتم: بیا عزیزم بریم، اونفدر که سر پا ایستادم خسته شدم.
سهند- بانوی من از این که باعث آزارتون شدم معذرت می خوام. لطفا بفرمائید.
تیرم به هدف خورد چون سپهر نمی دانست ما خواهر و برادریم. وقتی از کنار سپهر دور شدیم سهند گفت: غزال ناسلامتی تو خواهر من هستی. برو یه سر و گوش آب بده ببین طرف کیه، چند سالشه، یعنی ته و توی قضیه را دربیار.
وقتی به آن سمت رفتیم پدرام و کتی را دیدیم با خوشحالی جلو رفتیم.
- سلام کتی جون، ببخشید مزاحم شدیم از اقوام پدرام هستن؟
کتی- نه غزال جون، ایشون سمیرا جون دوست وهمکلاسی من و آیداست و این دختر خانوم – اشاره به همون دختر- شیدا جون برادرزاده سمیراست.
بعد ما را به آنها معرفی کرد. شیدا چهارده سال داشت و خونه مادربزرگ اش مهمان بود. چند دقیقه پیش آنها نشستیم، با امدن عروس و داماد صحبتمان، نیمه تمام ماند. و نتونستم آدرس خونشونو در تهران بگیرم. پیش سها که رفتم با دلخوری گفت: رفیق نیمه راه، کجا بودی البته متوجه شدم دوست جدید برای خودت پیدا کردی. راست میگن نو که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار.
سپهر نگاه مس کرد و موذیانه می خندید فهمیدم کار اوست. دستم را دور گردن سها انداختم و چند بار صورتش را بوسیدم وگفتم: مطمئن باش هیچ کس جای تو رو نمی گیره، تو بهترین دوست و خواهر منی.
- جدی می گی یا برای دل خوشی من؟
- به جان عزیزت قسم اگه دروغ بگم. البته به کوری چشم حسودای جاسوس.
با نواختن ارکستر، بازار رقص گرم شد. الناز هم به طرف سپهر آمد و گفت: افتخار رقص می دین؟
سپهر- بله، البته.
و به دنبالش بلند شد، سپهر هر دقیقه با دختری می رقصید. من و سها هم که بلند شدیم، به بهانه ای، جلوی من می آمد و من هم سریع دور می شدم. از اینکه حرصش را در می آوردم خوشحال بودم، فکر می کرد میتونه با چرب زبانی گولم بزند. دیگر نمی دانست از نیت پلیدش آگاهم. با تبدیل شدن آهنگ آذری به فارسی تنها کسانی که بلد بودند ماندند و بقیه نشستند. دست مامان و زن عمو را گرفتم و بلندشان کردم. در آن جمع پسری به زیبایی لزگی می رقصید. برای همراهی کردنش جلو رفتم، چون قبلا به کلاس رقص آذری رفته بودم کمی می توانستم همراهیش کنم. ریتم ها رو همراهش اجرا می کردم، خودم هم باور نمی کردم به راحتی بتوانم این رقص سخت را، اجرا کنم. سه اهنگ پشت سر هم نواخته شد از جمله آهنگ معروف ساری گلین، بعد از اتمام آهنگ پسر جلو آمد و تعظیمی کرد و گفت: یاشاسین آذربایجان گیزی( زنده باد دختر آذربایجان) لبخندی زدم و گفتم: چوخ ممنون( خیلی ممنون)
وقتی کنار سها روی صندلی نشستم، سپهر نگاه عمیقی به صورتم انداخت و گفت: آفرین غزال خانوم، واقعا محشر بود.
- ممنون، فکر نکنم به پای شما برسم.
- شکسته نفسی نفرمائید، واقعا گل کاشتی! راستی غیر از ترکی و کردی رقص دیگه ای هم بلدی، منظورم محلیه؟
- نه متاسفانه! این دو تا رو هم از روی تعصب یاد گرفتم.
- من حاضرم بندری بهت یاد بدم، هر چند سخته ولی چاره نیست به خاطر سها قبئل زحمت می کنم.
پوز خندی زدم و جواب دادم: چشم! هر وقت نیازی به استاد داشتم خبرت می کنم و مزاحم اوقات فراغتت میشم.
به محض شنیدن صدای موسیقی سپهر بلند شد. در رقصیدن و مشروب خوردن خستگی ناپذیر بود. ساعتی بعد بابا در گوش خواننده چیزی گفت که بعد از پایان موزیک خواننده گفت: یه لحظه صبر کنید، اگه نوبتی هم باشه نوبت مهمونای بندریمونه. حالا به افتخارشون یه کف بلند.
بابا دست عمو سعید و خاله را گرفت و بلند کرد، سپهر هم آن وسط خودش منتظر بود. سهیل هم دست سها را گرفت و وقتی از من خواستند همراهی کنم قبول نکردم. نگاهی به اطرافم انداختم. سهند با شیدا چنان گرم گرفته بود که گویا سالیان درازی است که همدیگر را می شناسند. کامیاب با دختر عمه ام الناز یه گوشه خلوت کرده بود، و فرید و یاشار با هم گرم صحبت بودند. خلاصه هرکس برای خودش جفتی اختیار کرده و بیکار ننشسته بودند. همه را زیر نظر داشتم که صدای قهقه ای از جا پراندم، سیاوش بود که قهقه زنان گفت: چیه، تو چه فکری بودی که ترسیدی؟
- داشتم مهمونارو دید می زدم، آخه خیلیا از این شلوغ ، پلوغی ها استفاده می کنن.
- پاشو با هم برقصیم تا کمتر به دیگران توجه کنی.
قبل از اینکه حرفی بزنم در یک چشم بهم زدن از روی صندلی بلندم کرد. با او می رقصیدم که گفت: این پسره حرص منو در آورده، کارش فقط زل زدن به توست!
- کدوم پسره!؟
- سپهر.
از حسادتش خنده ام گرفت و با لودگی پرسیدم: چرا وقتی با اونای دیگه می رقصه و خوش و بش می کنه ناراحت نمی شی ولی وقتی به من، که شاید بی غرض نگاه می کنه حرصت درمیاد؟ آخه نگاه کردن که گناه نیست.
سیاوش- رفتار بقیه به من مربوط نیست، چون حساب تو از اونا جداست و خیلی باهاشون فرق میکنی.
- مثلا چه فرقی؟
- یعنی نمی دونی، مامانم بهت نگفته.
به چشمانم خیره شد و ادامه داد: که سیا کشته و مرده دختر عموشه.
نگاه و حرف سیاوش تنم را به لرزه انداخت، سست و بی حال دست از رقص کشیدم و پیش عمو محمود رفتم. همین که کنارش نشستم با مهربانی دستی به صورتم کشید و صورتم را بوسید . سپس پرسید:
- چی شده، پکر به نظر می رسی؟ خسته شدی یا اینکه سیا بهت حرفی زد؟
دستپاچه گفتم: نه نه!! چه حرفی باید بزنه؟
دستانم را دور گردنم انداختم و چند بوسه آبدار بر گونه اش زدم و ادامه دادم: دل غزال زود هوای عموی مهربونشو می کنه.
- فدای تو دختر گلم بشم، عموتم بدون غزالش می میره! جون محمود و جون غزال.
- عمو اگه یه چیز بپرسم راستشو میگی؟
- تو جون بخواه عزیزم چرا نگم؟
- چرا از بین این همه خواهرزاده و برادرزاده هاتون که قبل از من به دنیا اومدن شما فقط اسم منو گذاشتین، اونهم غزال.
عمو مهربانانه به صورتم چشم دوخت و پرسید: چی شد این سئوالو پرسیدی؟ حرفی شنیدی که کنجکاوی می کنی؟
عمو هر وقت به چشمانم نگاه می کرد، نمی توانستم چیزی را پنهان کنم لبخندی زدم وسرم را پائین انداختم وگفتم:
- بله، تقریبا کاک شیرزاد یه چیزایی، چند روز پیش برای من و یاشار تعریف کرده.
آه سینه سوزی کشید و گفت: چون، خداوند بعد از ده سال، عشق غزالو در وجودم زنده کرد و درست اون روزی که غزال را ازم گرفته بود، تو رو به مسعود و شیرین داد. من به یاد عشقم، اسم تو رو غزال گذاشتم. از وقتی تو به خانه ما پا گذاشتی زندگی من و سیمین از این رو به اون رو شد. شور و نشاط در وجودم دمیده شد. من با عشق و علاقه به سیمین می رسیدم تا اون هم با عشق و علاقه به تو شیر بده . برای همین زن عموت هم تو رو خیلی دوست داره.
- یعنی شما زن عمو رو دوست نداشتین، عاشقش نبودین؟
- عشق یه واژه جداست و علاقه هم همین طور. من به خاطر مادر بزرگت با سیمین ازواج کردم و علاقه کمی نسبت بهش داشتم. علاقه من نسبت به سیمین بعد از تولد تو بیشتر شد. خدا سایه شو از سرم کم نکنه، زن خوب و با محبتیه. تو هم سعی کن اول عاشق بشی بعدا به وصال برسی چون اونوقت دوام زندگی بیشتره. راستی عمو جون حرف های امشبو برای همیشه تو دلت نگهدار و پیش کسی نگو، چون نمی خوام سیمین یا بچه ها ازم دلگیر یا دل چرکین بشن.
در این لحظه سپهر و سهند پیش ما آمدند و سپهر به عمو گفت: آقای سراج علاقه شما نسبت به غزال قابل ستایش تا به حال عمویی به عاشقی شما ندیدم. راز و نیازتون خیلی عاشقانه است.
سهند- راز و نیاز چیه، حتما غزال کارش یه جا لنگیده که از گردن بابا آویزون شده. می خواد بابا کارشو راه بندازه.
- مسخره! نه که کار تو رو راه نمی اندازم. نکنه یادت رفت.
سهند دستپاچه جواب داد: شوخی کردم من نوکر شما هم هستم. اصلا بیا، آه، آه.
و صورتم را چند بار بوسید.

قسمت 11


سپهر از این عمل سهند خیلی کنف شد و مایوس و درمانده از ما دور شد. چند ساعتی از مراسم عروسی می گذشت که کیک را آوردند. عروس و داماد کیک را بریدند و قسمتی از آن را در دهان همدیگر گذاشتند تا کامشان همیشه شیرین باشد. سپس آیدین با صدای بلند گفت: غزال جون بیا که نوبت توست...
بعضی از مهمانان با شوخی گفتند: نکنه عروس دو تاست و ما خبر نداشتیم.
آیدین خنده کنان جواب داد: نه غزال عروس اینده است.امروز تولد این نازنینه!
دست سهند و گرفتم و گفتم: عزیزم بیا دو تایی کیک رو ببریم، بدون تو لطفی نداره.
آیدین آهسته زمزمه کرد: آفتاب از کدوم طرف در اومده که امروز سهند عزیز شده؟
خنده بلندی سر دادم و گفتم: عیب داره که ما با هم مهربون باشیم. نکنه حسودیت میشه.
آیدین- نه والله! جای تعجب داره.
کامیار- چی شده، شما دو تا پچ پچ می کنین، مثل اینکه خیلی هم خنده داره؟ بلند بگین تا ما هم بخندیم.
- کامیار جون این جزو اسراره، نباید همه بدونن.
با گذاشتن شمع، سرم را خم کردم تا شمع ها را فوت کنم که چشمم به سپهر افتاد. با آن چشمای هیزش می خواست قورتم بدهد. وقتی نگاهم در نگاهش گره خورد، لبخندی زد. دلم می خواست خفه اش کنم. بعد از فوت کردن شمع ها و بریدن کیک، تکه کوچکی هم در دهن سهند گذاشتم. عروس و داماداولین نفراتی بودند که به من هدیه دادند. و بعد به ترتیب همه اقوام نزدیک هر یک به یادگار هدیه ای دادند. بین آنها کادو عمو سعید و خاله نازی از همه جالب تر بود، پابند هندی که موقع راه رفتن به صدا در می آمد. سها و سهیل هم یک عطر خوشبو و یک خرس کلاه به سر که بین دو دستش قلب کوچکی گرفته بود که روش نوشته بود، دوستت دارم. عروسی آیدین یکی از بهترین و فراموش نشدنی ترین روزهای عمرم بود.
درفاصله ای که بین عروسی کتی و آیدین بود به جاهای دیدنی و زیبای شهر ارومیه رفتیم.هر روز را با خاطره خوب و خوشی به پایان می رساندیم و تا جایی هم که امکان داشت سعی می کردم کمتر با سپهر هم کلام شوم. آخرهفته عروسی پدرام و کتی نیز برگزار شد. کتی در لباس سپید عروسی مثل نگین می درخشید و چشم همه را خیره می کرد. برای سر گرفتن این وصلت احساس خوبی داشتم چرا که باعث و بانی این وامر خیر من بودم. زوج مناسبی برای هم بودند. روز بعد از عروسی هر دو عروس و داماد برای دو هفته به ترکیه برای ماه عسل خود سفر کردند. شب بعد از صرف شد عمو محمود گفت:
- بچه ها چمدونارو ببندید که فردا صبح زود باید راهی تهران بشیم. چون یاشار باید تو دانشگاه ثبت نام کنه.
یاشار در رشته ادبیات دانشگاه آزاد قبول شده بود و باید هر چه زودتر به تهران برمیگشت. سهند هم به خاطر شیدا دنبال بهانه بود تا چند روز دیگربمونیم. بعد از کمی فکر کردن یکدفعه گفتم: عمو جون نمیشه من و سهند چند روز دیگر بمونیم، آخه عمه جون غصه کتی رو می خوره، بده تنها باشه.
بابا- شما دو تا که بمونید به جای غصه، یه دفعه دق مرگ میشه! چون هر روز باید شاهد جنگ و دعوای شما باشه.
سهند- عمو جون قول میدم با غزال جر و بحث نکنم، باور کن راست میگم.
- بابا به خدا دعوا نمی کنیم. اثلا دلیلی نداره که همیشه مثل کارد و پنیر باشیم.
یاشار- خدا آخر و عاقبت این مهربونیو به خیر کنه. خدا می دونه که چی شده، شما چند روزه خیلی مهربون شدید.
برای اینکه از محبت خارها گل می شود
نگاهم ملتبسم را به عمه دوختم، چون می دانستم رئوف و مهربان است و زود تسلیم می شود. تا نگاهم را دید رو به بابا و عمو گفت: بچه ها راست می گن، بذارید چند روز دیگر پیش ما بمونن. وقتی ما خواستیم به تهران بیابم با خودمون میاریمشون.
بلافاصله بلند شدم و خودم را در بغل عمه انداختم و او را غرق بوسه کردم. سها از اینکه چند روز دیگرهم در ارومیه می ماندم دلخور بود. شب موقع خواب، بغض سها سر باز کرد و اشکهایش جاری شد. سرش را به سینه ام فشردم و گفتم: به جان تو فقط به خاطر سهند می خوام بمونم. باور کن دلم برات تنگ می شه.

- آخه غزال من به تو وابسته شدم، خیلی دوست دارم.
اشکهایش را پاک کردم و گفتم: منم تو رو خیلی دوست دارم.
تا صبح هیچ کدام نخوابیدیم و با هم حرف زدیم، مثل دو خواهر دلداده. با طلوع آفتاب بقیه هم بیدار شدند و آماده رفتن. موقع خداحافظی، سپهر وقت را غنیمت شمرد و جلو آمد و دستش را دراز کرد بالاجبار دست پیش بردم وبا او دست دادم. محکم و به گرمی دستم را فشرد و گفت: درسته که تو از من متنفری و تا می تونی از من دوری کردی، ولی من.....
با صدای عمو سعید حرفش نیمه تمام ماند. خداحافظی کرد و به طرف ماشین رفت. با رفتن اش نفس راحتی کشیدم. پسره دیوونه هوس باز فکر می کرد با دانه پاشیدنش می تواند مرا به دام بیندازد.
بعد از رفتن آنها، هر روز صبح با سهند بیرون می رفتیم و طبق قرار قبلی شیدا هم می آمد و با هم به گشت و گذار و تفریح می پرداختیم. تا اینکه، صدای اعتراض عمه جان بلند شد . گفت: شما دو تا هر روز، هر روز کجا می رید؟ ناسلامتی پیش من موندید که تنها نباشم.
- عمه جون تو یه اداره ای مشغول به کار شدیم و برای همون هر روز سر کار میریم.
- نمی دونم تو اگه این زبون نداشتی چیکار می کردی؟
- هیچی کلاغها سرمو می خوردن.
- سرت سلامت باشه عمه، فقط خیلی مواظب خودتون باشید چون پیش من امانتین.
- چشم.
خلاصه در طول ده روزی که در ارومیه بودیم، صبحها سه نفری بیرون می رفتیم و شبها با همه بکجا جمع می شدیم و به شادی و سرور می پرداختیم. شیدا یک روز قبل از ما به تهران برگشت و روز بعد ما به همراه خانواده عمه پونه ساعت دوازده ونیم ظهر با هواپیما به تهران رفتیم. چون بابا و عمو به استقبالمان رفته بودند، یکراست به خانه عمو محمود رفتیم. شب تا به خانه رسیدیم، سها زنگ کرد و برای روز بعد من و ساناز را برای نهار دعوت کرد. از اینکه باید قیافه نحس سپهر را می دیدم دلم گرفت ولی چاره ای نداشتم، به خاطر سها باید می رفتم. ساعت ده صبح هر د. تا جاضر شدیم و به اونجا رفتیم. خوشبختانه از شانس من سپهر با عمو سعید به شرکت رفته بود. تا عصر، آسوده وراحت بودم. در حیاط مشغول دوچرخه سواری بودیم که آمدند. با دوچرخه کنار ماشین رفتم و سلام و احوال پرسی کردم. تا عمو به داخل خانه رفت، سپهر که هنوز ایستاده بود گفت: مشتاق دیدار، خوش گذشت؟
- آره خیلی، مگه میشه آدم کنار عزیزاش باشه و خوش نگذره.
- بله! اگه منم با نامزدم خلوت می کردم حتما خوش می گذشت. هر چند که من به کسی دل نمی بندم ولی خوب در تنهایی باز هم خوش می گذشت.
- فکرت مسمومه، خیلی برات متاسفم.
به طعنه گفت: عقل کل درسته که تو منو آدم حساب نمی کنی ولی اگه ممکنه یه لحظه همراه بیا تا یه چیزی نشونت بدم، البته اگه مزاحمت نمی شم!
- هر چند که مزاحمی اون هم از نوع سمج اش ولی چاره نیست، میام.
با هم به طبقه بالا به اتاقی که تا به آن روز درش قفل بود و کسی اجازه داخل شدن نداشت، رفتیم. وسایل اتاق با سلیقه خاصی چیده شده بود. چیزی که تعجب بدانگیز بود، وجود تخت دو نفره بود. با تمسخر گفتم:
- ببینم شبا دوست دختراتو میاری اینجا، آخه چشم نخوری یه سر داری و هزار سودا.
بسته کادو پیچ شده ای که دستش بود روی میز گذاشت و درست جلوی رویم ایستاد و صورتم را میان دستانش گرفت. از شدت عصبانیت در حال انفجار بود که گفت: لعنتی! حیف، اگه کسی دیگه ای به جای تو بود میزدم تو دهنش و دندوناشو خرد می کردم.
هر چند که ترسیدم ولی خودم را نباختم و خیره به چشمانش گفتم:
- چرا بهت برخورد، نکنه عروسی یادت رفته که چطور با دخترا دل می دادی و قلوه می گرفتی؟ اونقدر سرگرم کارهایت بودی که به اطرافت توجه نداشتی. وقتی داشتی بت الناز صحبت می کردی یادت رفته بود و همچین به اون نزدیک شده بودی که انگار زنته. چی فکر کردی؟ فکر کردی چراغا کم نورند و کسی متوجه تو نیست؟ آره کور خوندی، دیوونه.

احساس می کردم صورتم در حال له شدن است که دستش را از صورتم کشید و روی لبه تخت نشست و سرش را میان دستانش گرفت و گفت: برو بیرون، دیگه نمی خوام ریختتو ببینم. هر چی توهین بود نثارم کردی. خواستم بیرون برم که گفت: حداقل برای حفظ ظاهرهم که شده اون کادو رو بردار.
کادو رو از روی اجبار برداشتم و موقع خارج شدن گفتم: حرف حق همیشه تلخ بوده، تازه توهین نبود. خلایق هر چی لایق.
به دستشویی رفتم و چند مشت به صورتم پاشیدم تا از سرخی صورتم کاسته شود. خنکی آب از گرمای درونم کم کرد. پس از چند دقیقه پایین رفتم که خاله گفت: غزال جان کادوی تولدت را گرفتی؟
متعجب پرسیدم: کادوی تولدم.!
- بله عزیزم، چون اونروز سپهر اطلاع نداشت خیلی ناراحت شد که نتونست هدیه ای بهت بده. و برای تلافی از روزی که اومدیم روی اون تابلو کار کرده. به امید خدا یه روز عکس عروسیت رو بکشه.
با شرمندگی مانتو ام را تنم کردم و به ساناز گفتم که زود حاضر شود.
سها- چه عجله ای داری، شام هم می موندی.
- آخه مامان اینا میان و باید زودتر بریم.
خداحافظی کردیم و بیرون اومدیم. در حیاط بی اختیار عقب برگشتم که پشت پنجره دیدمش، با دیدنم پرده را انداخت. وقتی به خانه رسیدیم مامان وبابا هم آمده بودند. با عجله کاغذ کادوی تابلو را باز کردم. از دیدن تصویر خودم بر روی اسب با لباس محلی جا خوردم. انگار تصویر زنده بود.
بابا- سپهر واقعاٌ هنرمنده، آدم باور نمی کنه که این یه نقاشی باشه.
مامان- آره دستش درد نکنه خیلی عالیه.
- حالا که خیلی خوشتون اومده همین جا تو هال به دیوار نصب اش می کنم.
گوشه تابلو با خط زیبایی نوشته بود: غزال جان تولدت مبارک. موقعی که بند پشت تابلو را درست می کردم، چشمم به نوشته ریز پشت تابلو افتاد. تقدیم به دل سنگترین دختر دنیا.
با خودکار نوشته را خط خطی کردم تا کسی نبیند. از طرفی به خاطر رفتار بدم ازش شرمنده بودم و از طرفی از اینکه آب پاکی را روی دستش ریخته بودم، خوشحال شدم.
روز بعد که روز پنج شنبه هم بود، چون مامان به کارخانه نمی رفت راحت تر می توانستیم به خرید برویم. طبق قرار قبلی اول دنبال سها و سهیل رفتیم سپس برای خرید به تجریش رفتیم. دو ساعتی در بازار پرسه زدیم وبه مقداری هم خرید کردیم و مابفی را برای روزهای بعد واگذار کردیم. بعد از خوردن بستنی، برگشتیم.

 

قسمت 11



موقع رساندن سها و سهیل خاله نازی خانواده عمه و عمو محمود و ما را برای روز جمعه به صرف نهار دعوت کرد. در دل عزا گرفتم، باید بهانه ای می تراشیدم و تا به آنجا نروم. نمی خواستم با
سپهر روبرو شوم. صبح قبل از اینکه بقیه بیدار شوند، بلند شدم وقسمت هایی از صورتم را با زردچوبه زرد کردم و دوباره به رختخواب برگشتم. همه بیدار شده بودند الا من، آنقدر سر جایم ماندم تا مامان به سراغم آمد و گفت: غزال، غزال پاشو مگه نمی خوای بری .

با آه وناله جواب
دادم: ای وای، مامان حالم خوب نیست، سرم درد می کنه
تا پتو را از روی صورتم کنار زدم مامان با دیدن رنگ زردم بر صورتش چنگ انداخت و گفت: ای وای، خدا مرگم بده رنگت زرد شده، پاشو بریم
دکتر نکنه یرقان گرفته باشی

با شنیدن اسم دکتر و یرقان نفسن بند آمد که نکنه لو برم. از این رو گفتم : نه مامان یرقان چیه، اگه یه کمی استراحت کنم خوب میشم. حتما سرما
خوردم
با سر و صدای مامان،
بابا هم به اتاق آمد. بیچاره ها دستپاچه شده بودند و نمی دانستند چیکار کنند. دلم به حالشان سوخت. طاقت بی تابی شان را نداشتم ولی چاره ای نبود، نمی توانستم خودم را لو بدهم. مانده بودم سر دو راهی که آخر گفتم: مامان جون شما برید و نگران من نباشید اگه حالم بد شد بهتون زنگ می زنم. آخه دیشب تا نزدیکی های صبح رمان می خوندم شاید از بی خوابی باشه
.

بیچاره
ها تسلیم شدند و ناراحت و پریشان رفتند. بعد از رفتن آنها چون دلم از گرسنگی ضعف می

رفت، بلافاصله از تخت پایین پریدم و پس از شستن دست و صورتم سراغ یخچال رفتم و املتی درست کردم و تا ته همه را خوردم. هر وقت تلفن زنگ می زد صدایم را عوض می کردم و به حالت بیمار گونه جواب می دادم. طفلکی سها چند بار تلفن کرد و حالم را پرسید و
هر چقدر که اصرار کرد پیشم بیاید قبول نکردم و گفتم که در آرامش حالم بهتر می شود

. برای اینکه حوصله ام سر نرود انواع تنقلات آوردم و ضبط را روشن کردم وهمپای موزیک می خواندم و می رقصیدم. چند بار تلفن زنگ زد و کسی جواب نداد دوباره که تلفن به صدا درآمد و وقتی دیدم کسی جواب نمی دهد با عصبانیت گفتم: دیوونه مگه مرض داری که مزاحم میشی؟ بی کار عوضی .

نیم ساعت بعد زنگ خانه زده شد. با عجله به آشپزخانه رفتم و دوباره زردچوبه به صورتم مالیدم و با حال زار آیفون را برداشتم و گفتم

- بله

که صدای فرید در
گوشی آیفون پیچید

- غزال فریدم، اجازه هست بیام بالا .

دستپاچه شدم و گفتم

بله، نه
- حالا آره یا نه. چون مادرتون فرستاده تا شما
رو ببریم دکتر
- آخه چرا؟ من که گفته بودم نیازی به دکتر
ندارم و با استراحت کردن خوب می شم
- پس باید
خودم از نزدیک ببینمت و مطمئن بشم که حالت وخیم نیست
دکمه آیفون را فشار دادم و دو دستی به سرم کوبیدم. با عجله بالش و پتویی آوردم و روی کاناپه انداختم و جلوی در به انتظار ایستادم. با باز
شدن در آسانسور فرید و سهیل بیرون آمدند. سرم را پائین انداختم و سلام

کردم

فرید- نمی خوای به داخل دعوتمون کنی؟

از جلوی
در به کنار رفتم. داخل شدند فرید با خنده گفت: عجب مریض سرحالی، از خودش پذیرائی می
کرده. آجیل، شکلات، میوه
سپهر هم به طعنه اضافه کرد: مرض اش جالب و دیدینی. چون لپ هاش گل انداخته
ولی پیشونیش زرده

بدون اینکه به روی خودم بیاورم گفتم: حالا که دیدین، حالم زیاد وخیم نیست. لطفا تشریف ببرید تا استراحت کنم. چون وجود بعضی ها حالم را بد می
کنه
سپهر جلو آمد و با
انگشتی، رویی پیشانی ام کشید. ابتدا بو کرد، سپس با خنده گفت: فرید مریضی غزال،

ویروس ادویه داره

بعد رو به من گفت: برو صورتت رو بشور و آماده شو تا بریم چون سها خیلی
ناراحته
ابرو بالا انداختم

و گفتم: نچ،نچ
سپهر- می دونم با من قهری و می خوای سر به تنم نباشه ولی به خاطر سها هم که شده
بیا

روی مبل نشستم که دوباره گفت: نترس ما نمی گیم که چه کلکی بهشون زدی. پایین منتظرت
هستیم

وقتی می خواست از در خارج شود گفت با لبخندی که بر لب داشت ادامه داد: برای اینکه لو نری آثار جرمت رو
پاک کن
در را بست و پایین
رفتند. تند تند روی میز را تمیز کردم و به اتاقم رفتم و لباسهایم را عوض کردم و به
سرعت پایین رفتم، داخل ماشین چشم به بیرون دوخته بودم که سپهر در حالی که مخاطبش من
بودم رو به فرید گفت: فرید این کلک ها رو از کجا یاد گرفتی، بهتره بری و هنر پیشه
بشی، چون خوب بلدی کلک سوار کنی. ولی حیف که پشت تلفن عصبانی شدی و خودتو لو
دادی

- پس تو بودی که مرتب زنگ می زدی و مزاحم می
شدی

سپهر- چون می دونستم
به خاطر من نیومدی

جلوی در
که رسیدیم فرید پیاده شد تا در را باز کند. سپهر به عقب برگشت و با لحن خاصی که

توام با مهر و محبت بود گفت: غزال
سرم را بالا گرفتم و به صورتش زل زدم و گفتم
:
بله
سپهر- به خاطر رفتار بد و تن
درباره رمان غزال ,
یلدا بازدید : 208 پنجشنبه 08 تير 1391 زمان : 0:28 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    رمان برای موبایل می خواهید یا کامپیوتر


    از چه رمان هایی خوشتون میاد






    آمار سایت
  • کل مطالب : 56
  • کل نظرات : 69
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 70
  • آی پی امروز : 8
  • آی پی دیروز : 14
  • بازدید امروز : 63
  • باردید دیروز : 31
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 226
  • بازدید ماه : 685
  • بازدید سال : 962
  • بازدید کلی : 198,242