close
چت روم
غزال 2
loading...

♥رمان موبایل ♥

قسمت 4 بوی قرمه سبزی در ساختمان پیچیده بود و دل من ار گشنگی مالش میرفت. باعجله باند شدم و پیش بقیه رفتم. بشقابم را پر از غذا کرده بودم که سهند گفت: خانوم گاوه، کمتر بخور تا اون هیکل مانکنی ات بهم نخوره. خودم رو لوس کردم و به عموم گفتم: ببین عمو باز سهند شروع کرد ها! حالا اگه جوابشو ندم…

غزال 2

قسمت 4


بوی قرمه سبزی در ساختمان پیچیده بود و دل من ار گشنگی مالش میرفت. باعجله باند شدم و پیش بقیه رفتم. بشقابم را پر از غذا کرده بودم که سهند گفت: خانوم گاوه، کمتر بخور تا اون هیکل مانکنی ات بهم نخوره.
خودم رو لوس کردم و به عموم گفتم: ببین عمو باز سهند شروع کرد ها! حالا اگه جوابشو ندم میگه لال، اگرم بدم میگه زبون درازه.
عمو دستش را دور گردنم حلقه کرد و گفت: دخترم حالا تو این دفعه رو به خاطره من کوتاه بیا و جوابشو نده.
سپس رو به سهند گفت: پسر مگه تو مرض داری به پر و پای غزال می پیچی؟ اصلا ببینم، تو اگه حرف نزنی خفه میشی، اره؟
سهند- بابا این قدر لوسش نکنین، غزال دعا میکنم یه شوهری گیرت بیاد که فقط چپ و راست بهت دستور بده و به جای ناز کردن گیساتو بکنه، کتکت بزنه، اونوقت دلم خنک میشه. آخ آخ چه شود.
عمو چشم غره ای به سهند کرد و گفت: مگه من مردم که کسی از گل کمتر به دخترم بگه، تازه غزال عروس خودمه.
یکدفعه از خجالت گر گرفتم و احساس کردم تمام بدنم را در آتش فروکردند. از شرم غذا به گلوم پرید و به سرفه افتادم. بابا که در سمت دیگرم نشسته بود به پشتم زد و عمو لیوان آب را به دستم داد.
سهند با خنده گفت: هول نشو، نمی دونم چرا دخترا تا اسمه شوهر میاد دست و پاشونو گم می کنن و مثل این ورپریده خفه می شن. سرش رو به علامت تاسف تکانی داد و گفت: بیچاره یاشار دلم براش می سوزه آخرش دیوونه میشه.
یاشار هم مثل من تا بناگوش سرخ شد و سرش را پائین انداخت و حرفی نزد. من هم به احترام بزرگترها ترجیح دادم سکوت کنم. وقتی بزرگترها از سر میز بلند شدند، سهند بلافاصله گفت: چی شد کن آوردی.
با حرص دندانهایم را روی هم فشار دادم و گفتم: بیچاره دعا کن به جون بزرگترها و گرنه خفت میکردم. یکی طلبت.
و با مشت به سینه اش کوبیدم. مامان رو به زن عمو گفت: سیمین جان، آقا محمود بی کار بود این دو تا رو بفرسته کلاس کاراته که حالا خروس جنگی شدن و افتادن به جون هم!؟
زن عمو- چی بگم شیرین جون، من هر چی گفتم به گوشش نرفت. خودمم از دستشون عاجزم. میگه دختر باید شجاعت داشته باشه و احساس ضفف نکنه.
من و سهند همیشه در رقابت بودیم تا پیش هم کم نیاوریم. با این حال که علاقه ای به این ورزش نداشتم ولی برای اینکه دل عمو را نشکنم و از سهند عقب نباشم ادامه دادم.
من عاشق اسب سواری و تیر اندازی که هنر آبا و اجدادیمان بود، بودم که عمو محمود یادم داده بود. سایر دخترهای فامیل به جز من و کتایون دختر عمه ام از یاد گرفتن این هنرها سرباز می زدند. من از وقی که وارد دبیرستان شده بودم اجازه رفتن به شکار همراه پسرها را پیدا کرده بودم.
تابستان نوه های پدر بزرگ در منطقه ییلاق و خوش آب و هوائی که در چند کیلو متری شهر ارومیه قرار گرفته بود، جمع میشدند. پدر بزرگ از خان های ان منطقه محسوب می شد و باغ و املاک زیادی آنجا داشت که عموی بزرگم، محمد خان کار سرکشی به املاک را برعهده داشت.
علاوه بر آن دو کارخانه آب میوه در ارومیه متعلق به پدر بزرگ بود که اداره آنها به عمو بهنام و بهرام رسیده بود. تمام اقوام بابا در ارومیه زندگی میکردند وفقط بابا و عمو محمود در تهران بودند. از اقوام مادری یک دائی داشتم که او هم، در پاریس زندگی می کرد و با یک زن فرانسوی ازدواج کرده و ماندگار شده بود.
روز بعد وقتی با بچه ها در مورد کوه صحبت می کردیم سها همچنان پکر و ناراحت به حرفهای ما گوش می داد.
سها- خوش به حالتون، ما اینجا خیلی غریب و تنها هستیم چون اغلب اقواممون یا در اهواز هستن یا در ایتالیا. با کسی رفت و آمد نداریم. فقط یکی از دوستای پدرم با ما رفت . آمد دارن که اون هم یه دختر لوس و از خود راضی داره که همش منو مسخره می کنه.
- چرا مگه تو چه عیب و ایرادی داری که تو رو مسخره می کنه؟!

سها- برای حرف زدنم ایراد می گیره، وقتی میکم پاپا، میگه اسمه سگمون پاپیه.
بهناز با عصبانیت جواب داد: اولا حرف زدنه تو هیچ ایرادی نداره و فقط یه کم فارسی رو با لهجه حرف میزنی، ثانیا سگ خودشه، به غزال میگم دل و جیگرشو در بیاره چون جلاد کلاسه.
- بهناز خاک بر سرت کنم از کی تا حالا من جلاد کلاس شدم؟ الان سها باورش میشه، اصلا ببینم تا حالا دل و جیکر چند نفرو در آوردم.
بهناز- چطور یادت نمی یاد؟ پارسال موقع امتحان ها یک سوسک رو دیوار بود، با پات انداختیش رو زمین و کشتیش، بعدش هم دل و جیگرش رو در آوردی و کباب کردی.
بنفشه- اه دیوونه! حالمو بهم زدی، الان بالا میارم.
روزها از پی هم می گذشتند آن هم روزهای خوب و نشاط انگیز و ما به خاطره اینکه سها احساس تنهائی نکند از حالش غافل نمی شدیم و همیشه در جمع خودمان راهش می دادیم. چه روزهای خوب و فراموش نشدنی بودند، هر روز یک خاطره به دفتر خاطراتم افزوده می شد. اواسط آبان ماه خرمالوهای نارنجی و رسیده درخت همسایه به ما چشمک می زدند و همه را به هوس می انداختند. قرار گذاشتیم که ساعت وسط که ساعت بی کاریمون بود، چند تایی از آنها بچینیم. هوای سرد بیرون باعث شده بود که بچه ها هوس رفتن به بیرون را نکنند. وقتی من و بهنازو بنفشه بیرون می رفتیم، مینا معلم اخلاق پرسید: شما ها کجا تشریف می برید؟
بنفشه- چون امروز هوا پاکه، میریم قدم بزنیم. اگر شما مادر بزرگ دستور بفرمائید همین جا وردل شما میشینیم
مینا- نه تشریف ببرید، چون اگه تو کلاس بمونید بیشتر سر و صدا می کنید.
سها- بچه ها اگه ناراحت نمی شین منم با شما بیام.
از روی ناچاری قبول کردیم. ثریا و زیبا که از ماجرا خبر داشتند همراه ما نیامدند و در کلاس در کنار مینا ماندند. با هم به حیاط پشتی که میز های فرسوده و مستعمل قرار داشتند رفتیم. یکی از میزهای نسبتا سالم را به کنار دیوار بردیم و صندلی هم روی آن گذاشتیم، سها که با تعجب به ما نگاه می کرد، گفت: اینا رو می خواین چیکار؟
بهناز خنده ای کرد و گفت: دندون رو جیگر بذار می فهمی، صبر داشته باش عزیزم.
بنفشه که زیاد می خندید و تهادلش را نمی توانست تعادلش را حفظ کند از این کار سر باز زد و بهناز هم که دل و جرات اش رو نداشت بنابراین خودم مجبور شدم که از دیوار بالا بروم و انها پایه های میز و صندلی را نگه داشتند و من به کمک شاخه ها، خودم را به بالای دیوار کشیدم. نگاهی به شاخه هایی که اطراف دیوار بود انداختم، اثری از خرمالو نبود. رو به بهناز گفتم: هوای منو داشته باش که می خوام اون طرف برم چون اینجا هیچی نیست، اگه دیدی کسی میاد سوت بزن تا قائم بشم.
به محض اینکه پا به آنطرف گذاشتم صدای پارس سگ بلند شد. و من به خیال اینکه کسی این آنطرف نیست مشغول چیدن شدم. هیچ وقت کسی را که به آن طرف رفت و آمد کند ندیده بودم. همچنان سرم بالا بود و تند تند خرمالو چیده و در مقنعه ام می ریختم که ناگهان صدای آمرانه مردی بر جای میخکوبم کرد.
- به به، چشمم روشن،دزدی اونم تو روز روشن، الان مدیر مدرسه تونو خبر می کنم.
از ترس گوشه مقنعه ام رو ول کردم و همه خرمالئ ها بر سر مرد جوان ریخت. لحضه ای همه چیز فراموشم شد و از دیدن شکل و قیافه اش که خرمالو روی سر و صورتش می ریخت، به خنده افتادم. این کارم باعث عصبانیتش شد و با فریاد گفت: نختره دیوونه باید هم بخندی. ببین منو به چه وضعی انداختی.
به سرعت پائین پریدم و با دستمالی که در جیبم بود شروع کردم به پاک کردن سر و صورتش و با شرمندگی گفتم: خیلی معذرت می خوام، باور کنید قصد دزدی نداشتم، بلکه هوس خوردن خرمالو کردیم. آخه از اون بالا که نگاه می کنی به وسوسه می افتی .
گویا از حرفم خوشش آمد چون لبخندی زد و گفت: من هم از شما معذرت می خوام که سرتون داد کشیدم. اول قصد شوخی داشتم وقتی منو به این شکل – اشاره به لباسش- در آوردین یک دفعه عصبانی شدم. چون با عجله به منزل اومدم تا مدارکی رو که تو خونه جا گذاشته بودم را بردارم و سریعا سر قرار حاضر بشم.
- ببخشید ما فکر می کردیم کسی اینجا زندگی نمی کنه.
قبل از اینکه جوابی دهد صدای بهناز که آرام صدا میکرد. غزال، غزال، اونجا چی کار می کنی؟ چقدر لفتش میدی؟ با کی داری حرف میزنی؟
قسمت 5


اومدم.
مرد- چه اسمه قشنگی دارین.

- ممنون، اگه اجازه بدبن برم دوستام نگران شدند.
- یه کم صبر کنید.
و با عجله به سمت ساختمان دوید، چند دقیقه بعد با یک پلاستیک پر از خرمالو برگشت و به دستم داد و گفت: دیروز مش اصغر، نگهبان اینجا، این هارو چیده تا به دفتر کارم برای بچه ها ببرم که قسمت شما بوده، بقرمائید.
از قبول کردن پلاستیک امتناع کردم که گفت: نترسین، دزدی نیست. از این به بعدم هر وقت هوس خرمالو کردید بهتره از در بیائید نه از دیوار! چون ممکنه دست و پاتون آسیب ببینه و خیالتون هم راحت باشه زمستونا مادرم نزد خواهرم به امریکا میره و صبح ها غیر از اصغر کسی اینجا نیست.
- مرسی، اگه اجازه بدید اول از درخت برم بالا بعد بگیرم، چون میترسم له بشن.
وقتی بالای دیوار رسیدم خم شدم و پلاستیک را از دستش گرفتم و تشکر کردم. وقتی پائین رفتم بچه ها با چشمهای گشاد نگاهم می کردند.
که گفتم: چیه شاخ درآوردم اینجوری نگاه می کنین.
بهناز بریده بریده گفت: اون....... پائین .... چه غلطی می کردی؟ هان؟ .... با کی حرف می زدی؟
خندیدم و گفتم: اول اینارو بخورین تا گندش در نیومده، بعد بازجوئی کنید.
بعد از خوردن خرمالو ها، تعریف کردم. بهناز و بنفشه از خنده غش کرده بودند ولی سها مات و مبهوت به دهنم چشم دوخته بود.
سها- غزال تو خیلی دل و جرات داری اگه من بودم همون جا از حال می رفتمو
- الانشم داری از حال میری، رنگتو ببین چه جوری پریده.
آثار جرم را زیر نیمکت ها و میز پنهان کردیم و سهم بقیه را هم زیر مانتو قائم کردم و بعد از شستن دیت و صورت هایمان به کلاس رفتیم. زیبا با دیدنمان با اخم گفت: کارد به شکمتون بخوره، همه رو کوفت کردین و برای ما نیاوردین.
وقتی خرمالو ها رو درآوردم، مینا ابروهاش رو درهم کشید و گفت:
- پس بگو تا حالا په غلطی می کردین و کجا هوا می خوردین، حالا دیگه به من کلک می زنین؟ سها خانوم دستت درد نکنه تو هم از اینا یاد گرفتی.
- سها به تته پته افتاد: مینا جون باور کن من اطلاعی نداشتم.
مینا با مهربانی دست روی شانه سها زد و گفت: شوخی کردم می دونم کار این جن است. دفعه اولشون که نیست. همیشه از این کارا می کنن، یا سر کلاس درس سر به سر معلم می ذارن یا زنگ تفریح به کیف های این و اون ددستبرد می زنن، خلاصه بی کار نمی شینن.
- تا جوانی، جوانی باید کرد و قدر این ایام را دونست، چون زمان به عقب بر نمی گرده.
مینا- بفرما اینم جواب غزال، نخیر شما هیچ وقت ادم نمی شین.
عصر بعد از حل تمرینات شیمی و ریاضی همراه ساناز به خانه عمو محمود رفتیم. بارون نم نم می بارید. برای اینکه خیس نشویم سوار تاکسی شدیم. زن عمو در را باز کرد. همگی در هال نشسته و عصرانه می خوردند که ما هم به جمع پیوستیم. ماجرای صبح را آب و تاب تعریف می کردم که یکدفعه صورت یاشار سرخ شد و به بهانه درس به اتاقش رفت. خیلی تعجب کردم چون هر وقت اونجا می رفتم لحظه ای تنهایمان نمی گذاشت و اگر امتحان داشت در مقابل اعتراضم می گفت: شب را ازم نگرفتن، تا صبح بیدار می مونم و می خونم.
با بهت و حیرت به عمو چشم دوختم که لبخند معنی داری زد و گفت: به رگ غیرتش بر خورده برو پیشش و دلشو به دست بیار.
- آخه من که کار خلافی نکردم که به غیرتش بربخوره.
سهند به جای عمو جواب داد. خرس گنده تو دیگه بزرگ شدی، نباید از این کارها بکنی.
- خواهش می کنم تو زیپ دهنتو بکش، من خودم بهتر می دونم چیکار کنم.
سهند- حرف دهنتو بفهم و گرنه.......
به میان حرفش دویدم و گفتم: وگر نه چیکار می کنی، منو میکشی. مطمئن باش هیچ غلطی نمی تونی بکنی.
بگو مگوی ما یاشار را از اتاق بیرون کشاند. گفت: بابا ببخشید من اشتباه کردم که به اتاقم رفتم. تا سر و کله همو نشکوندید غزال تو پاشو بیا اتاقم.
برای سهند شکلکی درآوردم و به اتاق یاشار رفتم، صدای سهند رو از پشت سرم شنیدم که می گفت: نخیر این ادم بشو نیست، تازه مثل بچه ها برای من ادا در میاره.

قسمت 6


در اتاق باز بود. وقتی داخل شدم یاشار رو بروی عکسم که بالای کوه بر روی تخته سنگی نشسته بودم، ایستاده بود و تماشا می کرد. از پشت کمی به او نزدیک شدم و گفتم: به چی نگاه می کنی من که اینجا هستم؟
به سمت من برگشت و با اشاره خواست تا روی تخت بنشینم و خودش هم روی تخت نشست و چشم به زمین دوخت، سکوتی بینمان حاکم شده بود. چند دقیقه گذشت چون همیشه سکوت آزارم می داد با ترشروئی گفتم: تو امروز چت شده، اون از عصبانیتت اینم از ساکت نشستنت. نمی دونی من اگه ساکت باشم دق می کنم؟

نفس عمیقی کشید و گفت: غزال؟
جانم.
نگاهی به صورتم انداخت و چهره زیبا و دوست داشتنی اش را با لبخندی مزین ساخت و گفت: تو فکر نمی کنی ماشاالله واسه خودت خانمی شدی و باید دست از بعضی کارات بکشی، اگه زبونم لال امروز اونجا بلائی سرت می اومد چیکار می کردی. می دونم حتما میگی از خودم دفاع می کردم ولی یادت باشه همیشه باید از جنس مخالف دوری کنی و حد و مرزی بین خودت و اونا قائل بشی، تا دچار مشکل نشی و پشیمونی به بار نیاری، متوجه شدی؟ مثلا همین الان که دستاتو دور کمرم حلقه کرده بودی کار اشتباهیه، چون از بچگی با هم بزرگ شدیم، تو احساس تفاوت نمی کنی، منظورم اینه که احساس بلوغ نمی کنی.
با اخم جواب دادم: حالا من غریبه شدم.
- نه غریبه نیستی، فقط یه دختری! همین و بس و ما به هم نامحرم هستیم. فهمیدی؟
- نچ، نچ.
- کم کم از دستت دیوونه میشم. نو دختر زیبائی هستی و باید مواظب خودت باشی. پریروز که دوستم اینجا بود، به عکس تو زل زده بود وقتی بهش گفتم عکس دختر عمومه، باور نمیکرد و فکر می کرد پوستره و دارم شوخی می کنم.
- اولا اگه یه خورده بگی نگی قیافم قشنگه، تقصیر من نیست،ثانیا پس سهند راست می گفت که آخرش از دست من دیوونه میشی.
با عصبانیت بلند شدم و در را محکم بهم کوبیدم وبیرون رفتم. و رو به ساناز گفتم: پاشو بریم.
عمو هر چه غدر اصرار کرد که بمانیم قبول نکردم، خواست خودش ما را برساند که باز هم قبول نکردم. چون می دانست مرغم یک پا دارد و یک دنده هستم، اصرار نکرد. بدون خداحافظی از یاشار خانه را ترک کردیم. تا سر خیابون برای در امان ماندن از بارون دوئیدیم. صدای بوق ماشین که مرتب زده میشد باعث شد به پشت سرمان نگاه کنم، از دیدن یاشار که با ما کمی فاصله داشت، بلافاصله تاکسی گرفتم و سوار شدیم. چن از دستش عصبانی بودم اعتنائی نکردم. شب موقع خواب هر چه قدر به حرفهایش فکر کردم چیزی دستگیرم نشد. چرا باید از او دوری می کردم؟ اونقدر فکر کردم که دم دمای صبح خوابم برد. صبج خواب الود و کسل به مدرسه رفتم. وقتی سر جایم نشستم، ثریا گفت: چی شده، امروز دمغی؟ مثل برج زهرمار می مونی.
- ثریا خواهش می کنم سربه سرم نذار که حوصله ندارم.
بهناز سر به سرم می گذاشت و اذیتم می کرد که با فریاد گفتم: بهناز لطفا خفه.
بهناز- هی، چرا امروز سگ شدی و پاچه می گیری.
ورود دبیر ادبیات به کلاس، مانع باز جوئی بچه ها و دعوا کردن من شد. تا پایان کلاس فقط چرت زدم و از درس چیزی نفهمیدم، تا صدای زنگ بلند شد، بهناز و ثریا که دیگر طاقتشان طاق شده بود قبل از رفتن دبیر گفتند: زود باش، جون بکن که دیگه صبر ایوب نداریم، تا بدونیم علت خوش اخلافیت چیه.
به دبیر اشاره کردم و گفتم: شرمنده تا رفتن ایشون نمی تونم به عزرائیل جون بدم.
بعد از رفتن دبیر علت ناراحتی ام را برایشان گفتم و سپس رو به مینا گفتم: ببخشید خانم معلم به نظر شما کجای کار من ایراد داره؟
مینا- خوب حق با یاشاره، چقدراین پسره خوب و آقاست ! چون قصد سواستفاده از تو رو نداره. هر پسره دیگه ای به جای اون بود می گفت، بی خیال، بذار خوش باشم ولی اون به جای لذت بردن از وسوسه و هوا وهوس دوری می کنه.
- آخه چه عیشی، چه لذتی؟ اصلا برای چی باید وسوسه بشه؟
بهناز- احمق جان یه نگاهی به هیکلت بنداز تا متوجه بشی، مثلا خرس گنده تو دختری، اونقدر کودنی که نفهمیدی منظورش اینه که اگه آبروت بر باد می رفت و شکمت بالا می اومد چه غلطی می کردی، فهمیدی؟ شیر فهم شدی یا نه؟
از شنیدن حرفهای بهناز سرم به دوران افتاد، حق داشت مرا کودن و احمق بنامد. چقدر خودم را به نفهمی زدم، تازه با یاشار قهر هم کردم.
زیبا- بهناز تو هم با این حرف زدنت، ببین غزالو به چه وضعی انداختی رنگش سفید شد.
بهناز- گمشو از صبح اینجوری بود من فقط یه خورده سفیدش کردم.
- اتفاقا حرف درستی زد، چون من تا حالا به این چیزا فکر نمی کردم و رابطه ای صمیمی با پسرای فامیل داشتم که با یادآوری اونا شرم می کنم.
بهناز دو دستی بر سرش کوبید و گفت: ای وای خدا مرگم بده، بگو ببینم چه غلطی می کردی.
- دیوونه اون فکرهایی که تو می کنی منظورم نیست، مثلا بعد از چند مدتی که می دیدمشون چنان از گردنشون آویزون میشدم و می بوسیدمشون که نگو! یا جلوی همه سرم رو روی پای یاشار میذارم یا موقعی که از دیوار بالا می رفتم ازشون می خواستم دستاشونو برام قلاب کنن.
بهناز- یاشار ایراد نداره چون شوهر آینده اته ولی بقیه ایراد دارن.
- خواهشا تو نظر نده، چون اون هم با بقیه هیچ فرقی نداره.
سها که تا آن لحظه ساکت نشسته و به حرف های ما گوش می داد، هاله ای از اشک چشمهای عسلی رنگش را پوشاند و با بغض گفت: خوش بحالت که با پسر عموت اینقدر صمیمی هستی که راهنمائیت می کنه، منو سپهر.....
و گریه مجالش نداد تا بقیه حرفش را بزند.
بهناز برای اینکه سها را از غم برهاند گفت: سها جون خواهش می کنم اسم اونو نیار که زن داداشت غش می کنه و کارش به بیمارستان می کشه، تو که دوس نداری ناکام بمونه.
خنده به لبهای غنچه ای سها نشست و در حالی که اشکهایش را پاک می کرد، گفت: نه من زن داداشمو خیلی دوس دارم، خدا نکنه ناکام از دنیا بره، راستی بهناز جون پنجم اذر، سالروز تولد من و سپهر، می آیی؟
بهناز- اگه دعوتم کنی چرا نمی آیم، با سر و کله خدمت سپهر جون و تو می رسم.
سها- حتما که دعوتت می کنم، یعنی همه بچه های کلاس رو دعوت می کنم. ولی در مورد سپر باید بگم شرمنده اون نمی آید، چون اینجا رو دوس نداره، حتی بعد از تموم شدنه تحصیلاتش هم نمی آید.
- چرا مگه ایران چه جوریه که دوست نداره بیاد؟
سها- میگه ایران آزادی نیست و آدم نمی تونه راحت زندگی کنه.
- بستگی داره آزادی رو تو چی ببینه.
- اون خودشو غرق زندگی اروپائی کرده و از انجام هیچ کاری ابائی نداره، اندازه موهای سرش دوست دختر داره، شبا با بچه های خالم تو کازینو و اینور اونوره، دیر به خونه می اومد. پدر و مادرم حریف اش نمی شدن و برای همین هم به ایران اومدیم چون دوست ندارن ما هم مثل سهیل بار بیائیم.
- پس آدم بی بندو باریه.
سها- متاسفانه بله.
بهناز- سها جون با این حساب من نیستم چون دوست دارم شوهرم فقط منو بخواد و چشمش دنباله زنای دیگه نباشه، مگه توبه کنه.
سها- این از سپر بعیده که دنباله خوش گذرانی نباشه.
بهننز لبخندی زد و گفت: پس بهتره همون جا بمونه چون اگه اینجا بیاد باید شبا به جای کازینو به اماکن بره.

قسمت 6


چند روزی از آن ماجرا گذشت. یکروز وقتی مدرسه تعطیل شد، طبق معمول دبیر ریاضی چند دقیقه بعد از زنگ کلاس باز هم تمرین حل می کرد. اغلب دانش آموزان کلاس ما، آخرین نفراتی بودند که مدرسه را ترک می کردند. وقتی از در بیرون رفتیم، پیر مردی جلو آمد و گفت: ببخشید غزال خانوم شما هستید؟
- بله، امری بود.
- ببخشید این سبد رو آقا پدرام برای شما فرستاده.
نگاهی به سبد پر از خرمالو که پیر مرد به سمتم گرفته بود انداختم و دستپاچه گفتم: اقا پدرام؟ ولی من ایشون رو نمی شناسم.
- دختر جان مگه شما چند روز پیش بالای درخت نرفته بودین، چون خودم آقا پدرام رو صدا کردم.
- بله درسته، ولی........
مینا ضربه ای به پهلویم زد و گفت: غزال سبد رو بگیر که دست پدر بزرگ خسته شد.
بالاخره سبد را گرفتم و تشکر کردم. بعد از دور شدن پیر مرد سبد را به دست مینا دادم و گفتم: بفرما، معلم اخلاق مال شما، همیشه ما رو نصیحت می کنی، حالا خودت مجبورم کردی که اینارو بگیرم؟
مینا- برای اینکه بچه ها بهمون زل زدن، ترسیدم خانوم رحیمی رو صدا کنن.
نگاهی به اطراف انداختم و دیدم حق با میناست، با ترشروئی و درماندگی گفتم: حالا این سبد رو چیکار کنم؟ جواب یاشارو چی بدم؟
بهناز- هیچی ببر خونه و نوش جان کن، مجبور نیستی که مثل بچه های کوچک تا دست تو دماغت کردی همه جا، جار بزنی آهای مردم........
دستم رو جلوی دهنش گذاشتم و گفتم: کولی! چه خبرته وسط خیابون داد می زنی.
بهناز- از بس که حرصمو در میاری، بگو یکی از بچه ها برات آورده، انگار قتل کردی که می ترسی.
سها تبسمی کرد و گفت: بگو من آوردم، چون ما هم درخت خرمالو داریم.
سها را محکم بغل کردم و بوسیدم. عجب حرف قشنگی زد و منو از این مخمصه نجات داد.
بدون ترس و دلهره به خانه رفتم. فردای آن روز مادرم به جای خرمالو سیب گذاشته بود که به مدرسه بردم و بین بچه ها تقصیم کردم، تا بیش از این باعث دردسر نشود. زنگ تفریح به کمک مینا، که پشت در کشیک می داد، به در خانه آقا پدرام رفتم و ضمن تشکر به پیر مرد گفتم:
- لطفا به آقا پدرام بگید دیگه از این کارا نکنه و باعث دردسر و آبروریزی برای من نشه!!
وقتی به کلاس رفتیم سها کارت دعوتش را بین بچه ها تقسیم می کرد. همه خوشحال بودند که دور از محیط مدرسه، دور هم جمع می شوند.
عصر روز پنج شنبه بلوز و شلوار مشکی رنگ آستین حلقه ای که مامان از پاریس آورده بود پوشیدم و از مامان خواستم که موهایم را ببافه که گفت: وای آخه حیف نیست این موهارو ببافی؟ قشنگ پشت سرت بریز یه کمی هم ژل بمال تا قشنگتر بشه.
- مامان شما به این سیم ظرفشوئی میگین قشنگ؟
- ناشکری نکن، یه کم موج داره.
وقتی حاضر شدم، مامان مرا رساند و قرار شد شب ساعت ده به دنبالم بیایند.
سها و مادرش جلوی در منتظرم بودند و به گرمی با من روبرو شدند. اغلب بچه ها آمده بودند به غیر از دو، سه نفر.
خانه سها اینا، خیلی بزرگ و بصورت ویلائی بود. ساختمان بصورت گرد در وسط قرار داشت، دوبلکس بود و اتاق خواب ها بالا و پائین به پذیرائی اختصاص داشت. مشخص بود که خیلی پولدار و خوش سلیقه هستند، چون تمام وسائل با سلیقه چیده شده بود. در گوشه ای از پذیرائی، پیانوی رویال سیاه رنگی قرار داشت. با راهنمائی سها پیش بنفشه و بهناز نشستم.
بنفشه آرام گفت: بابا، خیلی مایه دارن.
- آره
بهناز- غزال اون دختره که اونجا لم داده، خیلی هم ایکبیریه، همون، هما خانومه، نگاش کن.
با اشاره بهناز نگاه کردم، دختری بور و چشم آبی که لباس زننده ای به تن داشت با فخر و تکبر به مبل لم داده و ما را تماشا می کرد.
زیبا- از وقتی اومده، یه کلمه حرف هم نزده! امشب باید غوغا کنیم که فکر نکنه سها اینجا خیلی تنهاست.
کم کم بچه ها شروع به رقصیدن کردند. محفلمان حسابی گرم شد و کسی به هما توجه نمی کرد. هر از گاهی سها طفلکی کنارش می نشست. مامان سها – نازی خانوم- زن مبادی آداب بود که همراه ما می گفت و می خندید، انگار همسن و سال ما بود! همپای بچه ها می رقصید و شادی می کرد. بعد از رقص و پایکوبی همه برای استراحت نشستند، بعد مادر سها به کنارم آمد و گفت:
- تو دختر خوشگلم رو من احساس می کنم قبلا جائی دیده ام.
- ممنون از لطفتون، شاید تو خیابون دیدید! چون فاصله بین خانه ما و شما زیاد نیست.
- نمی دونم دقیقا کجا دیدم. هر چقدر به ذهنم فشار میارم به یادم نمی یاد. اسم و فامیلتون چیه؟
- غزال سراج.
زیر لب مرتب زمزمه می کرد: سراج سراج...
چند دقیقه بعد یک مرتبه گفت: اسم بابات مسعوده؟
- بله! شما از کجا می شناسید؟
- وای خدای من، پاشو بریم به سعید نشونت بدم. بابای تو و سعید هم دانشکده ای و هم خونه بودن.
صورتم را دوباره بوسید و بلندم کرد و مرا با خودش برد. در طبقه پائین اتاقی قرار داشت که بعد از تلنگری در را باز کرد. مرد میانسالی پشت میز نشسته بود، سلام کردم.
- سلام دخترم، حالتون خوبه.
- ممنون.
خانوم زمانی- سعید حدس بزن این خانم خوشگل کیه؟ اگه بگم باورت نمیشه.
آقای زمانی به صورتم زل زده بود و من از خجالت سرم را پائین انداختم. آقای زمانی بعد از کمی نگاه و فکر کردن گفت: نمی دونم، قیافش خیلی آشناست ولی نمی دونم شبیه کیه؟
- ببخشید خانوم زمانی شما اگه بابا رو می شناسید... باید بگم من بیشتر شبیه مامانم هستم تا بابام.
- می دونم عزیزم، چون اگه اشتباه نکنم اسم مامانت باید شیرین باشه.
- بله.
آقای زمانی بلند شد و به طرفم آمد و در حالی که خنده به لب داشت گفت: بلبل زبونیتم مثل شیرینه.
پیشونی ام را بوسید و ادامه داد: عجب تصادفی! تو آسمونا، دنبالش می گشتم، روی زمین پیداش کردم. بعد از بیست و سه سال اونهم دختر بهترین دوستم را دیدن یه لطف دیگه ای داره. خوب عزیزم اسمت چیه، بابا اینا چطورن؟
- اسمم غزال، بابا اینا هم خوبن، ساعت ده مامانم میاد دنبالم میتونید ببینیشون.
شماره تلفن خونه ،شرکت موبایل مامان و بابا را بهشان دادم. قبل از اینکه بیرون بروم، سها به داخل آمد و گفت: غزال نیم ساعته که دنبالت می گردم، ایجا چیکار می کنی؟
نازی خانوم- سها جون، مامان و بابای غزال یکی از بهترین دوستای سعیدن و الان تصادفی فهمیدیم.
سها با خوشحالی در آغوشم گرفت و گفت: راست میگی؟ خیلی عالی شد از این به بعد دیگه تنها نیستم و هر وقت خواستم می تونم با غزال باشم.
ساعت ده هنوز کیک را نبریده بودیم که مامانم به دنبالم آمد خواستم آماده بشم که نازی خانوم گفت: عزیزم تو بشین من میرم دم در که بیاد داخل.
چند دقیقه بعد با هم به داخل آمدند، از قیافه هر دوشون پیدا بود که از این دیدار خرسند هستند. مخصوصا خانوم زمانی. چون آنها تازه به ایران آمده بودند و دوست وآشنائی نداشتند. بلند شدم و به کنار آنها رفتم و سها رو به مامان آشنا کردم. مامان به اتفاق خانم زمانی به اتاق آقای زمانی رفتند و بعد از یک ساعت به خانه برگشتیم. در خانه فقط حرف از گذشته بود. چون بابا و مامان هر دو در یک کلاس بودند و در رشته مدیریت درس می خواندند که بعدا این آشنائی منجر به ازدواج شده بود. با یادآوری گذشته چهره هر دو آنها شاد و سرزنده شده بود. مامان برای روز بعد که جمعه بود آنها را برای نهار دعوت کرده بود و من از ته دل خوشحال بودم، چون غیر از یاشار و سهند، دوستی که بتوانم آزادانه به خانه شان رفت و آمد کنم، نداشتم.
صبح وقتی از خواب بیدار شدم مامان مشغول کار بود. تازه صبحانه خورده بودم که زن عمو اینها هم آمدند. چون یاشار همراه آنها نیامده بود به اناقم رفتم تا کمتر دهن به دهن سهند شوم. ساعت یازده و نیم سها و خونواده اش آمدند، نیم ساعت بعد یاشار هم رسید. دور هم نشستیم و از هر دری سخن می گفتیم. برق شادی در چشمان سها و سهیل مشخص بود. سهیل و ساناز چون تقریبا هم سن بودند مصاحب خوبی برای هم بودند.سهند شکر خدا به احترام آنها کمتر سر به سر من می گذاشت و من هم سعی می کردم کمتر با او صحبت کنم. روزها در پی هم می گذشتند وروابط بین دو خانواده گرمتر و صمیمی تر می شد طوری که من و ساناز آنها را عمو و خاله صدا می کردیم و دیگر هیچ مانعی بین من و سها وجود نداشت و هر وقت و هر زمان که می خواستیم با هم بودیم و بعضی از شبها را خانه هم می ماندیم. بابا و عمو سعید هم شراکتی باغی در فشم خریده بودند، به قول بابا تا شاید من کمتر غر بزنم و هوای رفتن به ارومیه را بکنم.
با رسیدن فصل بهار، به کالبد درختان بی روح جان تازهای دمیده شد. عید به پیشنهاد عمو سعید قرار شد به اهواز برویم و تابستان به ارومیه.
در فصل بهار، هوای اهواز باز هم گرم بود ولی مهمان نوازی و خون گرمی عمو ها و عمه های سها، این گرمای آزار دهنده را از یاد می برد. اغلب شبها در خانه یکی از آنها مهمان بودیم، ولی شب موقع خواب به خانه عمه خانوم برمیگشتیم.
زن بیچاره در زمان جنگ شوهر و پسر بزرگش را از دست داده بود و آثار شکست و زخم روزگار در صورتش هویدا بود. . با لبخندی سعی در پوشاندن آن داشت. پسر دومش همان زمان به همراه خانواده اش به اصفهان کوچ کرده بود و در آنجا زندگی می کرد. و پسر دیگرش بهزاد که مجرد بود و در کشور کویت ساکن بود. و تنها مونسش دخترش لیلی بود که یکسال از ما بزرگتر بود. روزها در شهر، که جنگ چهره دیگری به سطح آن بخشیده بود پرسه می زدیم و شبها در اتاق لیلی تا پاسی از شب بیدار می ماندیم و با هم حرف می زدیم. دو شب مانده بود به تهران باز گردیم یکی از همسایه ها به عروسی دعوتمان کرده بود. از لیلی خواستم یکی از لباسهای محلی اش را به من بدهد. چون عاشق لباس محلی بودم بقیه را از اتاق بیرون کردم و تند تند لباس را که پیراهن بلندی که با سنگ و ملیله مزین شده بود تنم کردم و روسری را به فرم محلی ها سرم کردم.

قسمت 7


مامان از پشت در صدایم کرد و گفت: غزال زود باش همه منتظر تو هستن، یه ساعت چیکار می کنی؟
- یه لحظه صبر کنید اومدم.
وقتی از اتاق خارج شدم یکدفعه چشمها به طرفم برگشت. هر کس اظهار نظری می کرد، عمه خانم جلو آمد و پیشانیم را بوسید و گفت:
- دختر بندری چه خوشگل شدی، تنها تفاوتت با بندری ها، این پوست سفید و بلوریته. هزار ماشاالله اونقدر خوشگل و تو دل برو شدی که حد نداره! می ترسم امشب چشمت بزنن، لیلی زود اسپند دود کن.
لیلی چند دقیقه بعد اسپند به دست آمد و آهسته نزدیک گوشم گفت:
- غزال امشب هر چی پسر بندری عاشق و شیدا می کنی و از فرداست که خواستگارا پشت درمون صف بکشن.
- نه بابا، هیچ هم از این خبرا نیست، چون همچینم آش دهن سوزی نیستم.
- چرا! قد بلند، کمر باریک، صورت گرد و سفید، ابروهای پهن و بهم پیوسته، لب و دماغ کوچک، چشم های درشت و سیاه.
- علف به دهن بزی شیرین اومده.
با خنده به راه افتادیم. در هر مجلسی تافته جدا بافته بودیم و همه از ما پذیرائی می کردند. واقعا که مردمان جنوب خونگرم و مهربان هستند. لیلی مرتب سر به سرم می گذاشت و می گفت: تعداد طرفداراتو نوشتم هر کدومو بخوای میتونی انتخاب کنی. البته خودم از نفرات اول هستم.
- از کی تا حالا پسر شدی و من خبر ندارم.
- خانوم خانوما برای بهزاد، البته با همفکری مامان.
- از کجا می دونی بهزاد منو می پسنده، با این ریخت و قیافه شبیه میمون شدم!
- خانوم شکسته نفسی نفرمائید من که دخترم دلمو بردی، تنها عیب تو اینه که مثل همه دخترا، ناز و عشوه بلد نداری که اونم خودم یادت می دم.
با خنده گفتم: راستش این یکی از من برنمیاد به قول دوستم بهناز مثل چوب بی احساسم. اگه بتونی یادم بدی ممنونت میشم.
در طول ده روزی که اهواز بودیم خیلی خوش گذشت. برای سیزده بدر در تهران بودیم.
عمو محمود هم که با خواهر زن عمو سیمین به شمال رفته بودند برای آن روز برگشته بودند و دسته جمعی به فشم رفتیم. آفتاب و کرمی هوا امکان بازی و تفریح در بیرون را می داد. چون پانزده نفر بودیم به دو دسته تقسیم شدیم و بازی وسطی را شروع کردیم. من وسهند در یک گروه قرار داشتیم، بعد از چند دور بازی، موقع دوئیدن یک لحظه سهند پایش را جلو آورد و با سر به زمین خوردم. بازی بهم خورد، با کمک یاشار و سها از زمین بلند شدم. زانو و آرنجم بد جوری زخمی شده بود طوری که شلوارم پاره شده بود و از زخمم خون می آمد. برای اینکه بین سهند و یاشار دعوا راه نیافتد و اوقات دیگران هم تلخ نشود حرفی نزدم. به زور لبخند زدم و گفتم: ببخشید بی احتیاطی من باعث بهم ریختن بازی شما هم شد. شما ادامه بدید من میرم داخل و پانسمان می کنم.
یاشار- فکر بازی ما نباش، ببینم دردت نگرفته که میخندی، هر کس جای تو بود الان گریه و زاری می کرد.
سهند- بادمجان بم آفت نداره. تازه اونقدر که مغروره نمی تونه جلوی همه گریه کنه. اگه ما نبودیم آب دماغش هم راه افتاده بود.
با خشم نگاهش کردم و گفتم: طلبت باشه به موقع به خدمتت می رسم.
بعد از پانسمان کردن پایم مجبور شدم داخل خانه بمانم. طفلک یاشار و سها به خاطر من آنها هم پیشم ماندند. خیلی جرصم گرفته بود. خانه نشینی ودرد پا از یک طرف، زهر کلام و نیشخند سهند هم از طرفی سخت آزارم می داد.
روز چهاردهم وقتی به مدرسه رفتم بعد از روبوسی و تبریک سال نو بهناز پرسید: غزال خانوم، خدا بد نده از خوشی عید شل شدی؟
سها به جای من برایشان تعریف کرد. آنها می خندیدند و بیشتر حرصم را درآورد. با حرص گفتم: البته این دسته گل آقا سهند بود.
سها با تعجب پرسید: پس چرا نگفتی، ما فکر کردیم که خودت زمین خوردی.
- نخیر! اونقدر حواسم هست که زمین نخورم، مگه اینکه دست سهند تو کار باشه. اگه نگفتم به خاطره اینه که همه باهاش دعوا می کردن و باعث ناراحتی میشد. مطمئن باش یه روز تلافی می کنم.
با شروع فصل بهار، اکثر روزهای تععطیل را در فشم به سر می بردیم، برای همین بعد از تمام شدن مرحله اول کنکور
از کتایون، دختر عمه ام دعوت کردم که به تهران بیاید و استراحتی کند و تعطیلات با هم به ارومیه برویم، چون یکسال شب و روز را به مطالعه گذرانده بود با جان و دل پذیرفت. با آمدن کتایون، هر سه نفر، سهند، کتایون و من همراه عمو و زن عمو به گردش و تفریح می پرداختیم. طبق عادت هر سال، فقط روزهای آخر که به امتحانات نزدیک میشد، هر دو به کمک دبیر خصوصی درس می خواندیم. هر چه قدر یاشار اعتراض می کرد، گوش ما بدهکار نبود ولی یاشار و سها بر عکس ما سخت درگیر درس و کتاب بودند.
روز چهارشنبه با خوشحالی به خانه رفتم که باز برای رفتن به فشم آماده شویم، هر چقدر دنباله کلید گشتم، نبود. حدث زدم صبح در خانه جا گذاشته باشم. دستم را روی زنگ گذاشتم ، پس از چند دقیقه صدای کتایون در آیفون پیچید که می گفت: چه خبره، مگه سر آوردین؟
- بله سر کار خانوم سر غزال رو آوردیم، تا از گشنگی غش نکنه درو باز کن.
بوی خوشی در فضای خانه پیچیده بود، با لباس مدرسه، سر میز نشستم.
مامان- پاشو حداقل دستاتو بشور.
- چشم.
بعد از شستن دست و صورتم، با اشتها شروع به خوردن کردم. تا وقتی که بابا به خانه بیاید و به فشم برویم به سراغ کیفم رفتم و کتاب فیزیک را برداشتم و به آن نگاه کردم. باید کلی فرمول حفظ می کردم. از دیدن آن همه تمرین و فرمول گریه ام گرفت ولی خوب چاره ای نبود. در حال خواندن کتاب بودم که کم کم چشم هایم گرم شد. سرم را روی کتاب گذاشتم و خوابم برد. نمی دانم چقدر خوابیده بودن که با صدای کتایون از خواب بیدار شدم.
کتی- تنبل پا شو، به جای درس خوندن خوابیدی؟ همون بهتر شوهر کنی.
- کتی تورو خدا بذار بخوابم، بابا نیومده؟
- نه! تا بلند نشی نمی گم چی شده تا خمار بمونی.
احساس کردم خبری شده که کتایون اینگونه هیجان زده شده است، بلند شدم و صاف نشستم و گفتم:
- خوب بگو چی شده، در خدمتم.
- حالا شد، دیگه امروز به فشم نمی ریم، چون شب قراره برات خواستگار بیاد.
با چشمهای گرد شده پرسیدم: چی؟ خواستگار؟ اون هم برای من، کی هستش؟
- چند دقیقه پیش یه خانومی زنگ زد و از زن دائی اجازه خواست تا شب به اتفاق پسرش برای امر خیر مزاحم بشن.
- نگفت کیه؟
- نه خودشو معرفی نکرد، گفت تو رو تو خیابون دیده.
گیج شده بودم، یعنی کی بود و مرا کجا دیده بود. وقتی از اتاق بیرون رفتم، مامان به چشم خریدار نگاهم کرد و گفت: نه بابا مثل اینکه واقعا بزرگ شدی، اونقدر رفتار و کارات بچه گونه است که آدم فکر نمی کنه بزرگ شدی.
تا شب اضطراب و دلشوره داشتم، عقربه های ساعت به کندی حرکت می کرد. خیلی دلم می خواست این مهمان ناشناس را که تفریح ما را بهم زده بود ببینم. ساعت هفت و نیم زنگ زده شد. از ترس به داخل اتاق دویدم و در را بستم. از پشت در صدای مامان و بابا را می شنیدم که با مهمانان سلام و احوال پرسی می کنند. به در تکیه داده بودم و دستم را روی قلبم که دیوانه وار یه قفسه سینه ام می کوبید، گذاشته بودم. چند دقیقه بعد ساناز ضربه ای به در زد و آهسته گفت: غزال مامان میگه چای بیار.
وقتی وارد آشپز خانه شدم کتایون با خنده گفت: این چه وضعه؟ مثل گربه برق گرفته می مونی.
دوباره به اتاقم برگشتم و در آینه به قیافه وحشت زده ام نگاه کردم. خودم هم از قیافه ام خندام گرفت. دستی به سر و صورتم کشیدم و دوباره به آشپز خانه برگشتم و رو به کتی گفتم: تو دیدیشون؟ چه شکلی بودن؟
کتی- آره مثل همه آدما.
- لوس! می دونم آدم هستن، منظورم قیافشونه.
- آره، بیا از سوراخ در نگاه کن.
از آشپزخانه دری هم به سوی پذیرائی باز می شد، از سوراخ کلید در نگاه کردم. دو خانم به همراه یک مرد آراسته و شیک پوش آمده بودند، قیافه مرد جوان به نظرم آشنا آمد. کمی که دقت کردم، قلبم از حرکت ایستاد، چون او کسی جز آقا پدرام نبود. با التماس گفتم: کتی تو رو خدا، جون من، بیا تو چائی ببر.
کتی- آخه چرا؟ زشت نیست، جواب دائی و زن دائی رو چی بدم.
- خواهش می کنم، چه زشتی؟ من جوابشون رو می دم، اونقدر دلهره و استرس دارم که می ترسم گند بزنم. تازه من قصد ازدواج ندارم.
آنقدر خواهش و تمنا کردم که بیچاره کتی قبول کرد. سرزنش های مامان خیلی بهتر از آبرو ریزی بود. وقتی کتی وارد شد مامان و بابا و پدرام با تعجب بهش نگاه می کردند. خنده ام گرفت چون عروس عوض شده بود. خانم میانسال که به نظرم مادر پدرام بود با دیدن کتی بلند شد و بعد از تعارف چائی صورتش را بوسید و رو به پدرام گفت: آفرین پسرم! عجب دختر گلی را انتخاب کردی، احسنت به این سلیقه. طفلک کتی نمی دانم از خجالت یا از ترس سرخ شده بود. و سرش را پائین انداخته بود. کتی هم واقعا زیبا بود. صورتی کشیده، چشمان میشی داشت و موهای روشن و صافش را پشت سر رها کرده و با لب و دهان کوچک و لپهای گل انداخته زیباتر شده بود. هر دو خانم به صورتش زل زده بودند. از چهره بشاش و خندانشان معلوم بود که پسندیده اند. ساعتی بعد مهمانان آماده رفتن شدند خودم را گوشه آشپزخانه قائم کردم تا از دید آنها در امان باشم. به محض رفتن آنها کتی دستپاچه گفت: باور کنید تفصیر غزال بود، اون از من خواست که به جاش بیام.
با خونسردی جواب دادم: وقتی من قصد ازدواج ندارم دلیلی هم نداشت به داخل بیام، تازه چون تو از من بزرگتری حق تقدم با توست.
بابا می خندید ولی مامان سخت عصبانی بود و دعوایم میکرد که چرا آبرویش را جلوی آنها برده ام. بی خیال جلوی تلویزیون نشسته بودم و به سریال هفته نگاه می کردم ولی در دلم غوغائی بر پا بود. صبح وقتی به مدرسه رفتم ماجرای شب قبل را به دوستانم تعریف می کردم و می خندیدیم.
مینا- احمق جان این چه کاری بود کردی، مثل بچه آدم می رفتی و چایی را تعارف می کردی. اگه جلوی همه پدرام می گفت که اشتباه شده، چیکار می کردی؟ چرا به فکر آبروی پدر و مادرت نیستی؟
حرفهای مینا دلشوره عجیبی به جانم انداخت. مثل مرغ سر کنده بال بال می زدم، طوری که ظهر پای بیرون رفتن را نداشتم.
سها- غزال مگه نمی خوای بری که نشستی؟ نترس قسمت هر چی باشه همون میشه.
تو برو، چند دقیقه خودم میرم، تنم می لرزه.
آخر از همه سلانه سلانه از مدرسه بیرون رفتم، که با دیدن پدرام جلوی در مدرسه خشکم زد. لحظه ای صبر کردم، از سماجتش بیشتر حرصم گرفت، با خشم و غضب جلو رفتم و پیش دستی کردم و گفتم: اگه برای بازجوئی اومدید حاضرم جواب شما رو بدم.

با لبخند جواب داد: خانم مجرمو وسط خیابون نمی شه بازجوئی کرد. لطفا اول سوار شوید، بعدا توضیح دهید.
از این که تند رفته بودم خجالت کشیدم و به ناچار سرم را پائین انداختم و سوار شدم. قبل از اینکه او حرفی بزند، گفتم: من به خاطر رفتار بدم از شما معذرت می خوام. آخه دیروز من با دیدن شما خیلی ترسیدم، فکر کردم شما ماجرای اون روز پیش بکشید و برای همین دختر عمه ام را فرستادم.
- حالا اگه یک بار دیگه مزاحم بشیم خودتون تشریف میارین یا باز دختر عمه تونو واسطه می کنین.
- خواهش می کنم دیگه بیش از این خودتونو به زحمت نیاندازید. چون من آمادگی برای ازدواج را ندارم و تا به حال در این مورد زحمت فکر کردن رو هم به خودم ندادم.
- خوب می تونید از الان فکر کنید و تا هر وقت که خواستین من منتظرتون می مونم.
- شاید من تا آخر عمرم نخوام ازدواج کنم، باز هم منتظر می مونید؟
- اگه جواب منطقی بخواید نه، چون من از روی علاقه به سراغ شما اومدم ولی دوس دارم زودتر زتدگی مشترک را شروع کنم و به دوران مجردی خاتمه بدم.
- پس لطفا منتظر من نباشید و شانس تونو جای دیگه ای امتحان کنید چون به نفع شماست.
- پس اگه ناراحت نمیشید با شناختی که از خانواده شما دارم، بخت خودمو با دختر عمه تون امتحان می کنم. شاید این بار شانس با من یار یاشه.
با حیرت به صورتش نگاه کردم: شما از کجا خانواده من را می شناسید، نکنه تحت تعقیب بودم؟
- خانوم مجرم با توجه به این که شغلم وکالته، برای زندگی مشترک باید طرف را خوب بشناسی، درسته؟
- بله حق با شماست، چرا باید ناراحت بشم، فقط خواهش می کنم در مورد ملاقات امروز به کسی حرفی نزنید.
- حتما.
نزدیک خانه پیاده ام کرد و قرار شد که مادرش دوباره با مامان تماس بگیرد. از خوشحالی نمی تونستم روی پایم بند شوم و عصر به بهانه درس خواندن پیش سها رفتم. سها با کنجکاوی پرسید: چه اتفاقی افتاده که اینجوری شاد و هیجان زده شدی؟
- یه اتفاق خوب........
و همه چیز را برایش تعریف کردم، بعد از شنیدن حرف هایم به صورتم چشم دوخت و گفت: غزال تو یاشار رو دوست داری؟
- خوب معلومه که دوستش دارم، هم پسر عمو مه هم از بچگی شب و روز با هم بودیم. حالا چی شد اینو پرسیدی؟
- همین طوری از روی کنجکاوی، گفتم شاید به خاطر یاشار جواب ندادی.
- نه، اشتباه نکن! من یاشار رو به عنوان همسر آینده ام دوست ندارم، علاقه من به اون مثل سهند می مونه.
سها خودش برای اوردن چای و میوه به آشپزخانه رفت، چون خاله ناری و سهیل برای خرید رفته بودند. تلفن چند بار زنگ زد و سها گفت که جواب بدم. گوشی رابرداشتم و گفتم: بله بفرمائید.
مردی پشت خط بود که به محض شنیدن صدایم گفت: شما؟
- شما زنگ زدین، من باید این سوال از شما بپرسم.
- خوب من پسر بابام هستم.
- چه مسخره! من فکر کردم دختر بابات هستی، بی مزه. خوب بنده هم دختر بابام هستم.
- چقدر پررو هستی، نکنه مستخدمشون هستی که زبون درازی می کنی.
این حرفش باعث عصبانیت ام شد و فریاد زدم: دیوونه مستخدم خودتی، بی شعور.
سها با سبد میوه آمد و گفت: غزال کیه؟ چرا داد و فریاد می کنی؟
- یه دیوونه که به جای سلام دادن توهین می کنه.
- بده ببینم کیه.
گوشی را به دستش دادم، گفت: بفرمائید.
به محض شنیدن صدا با خنده گفت: سپهر تویی، چرا به دوستم توهین کردی؟
- اسمش غزاله، آره دختر دوست باباست.
بعد از گذاشتن گوشی از من معذرت خواهی کرد. دستم را دور گردنش حلقه کردم و بوسیدمش و گفتم: خطای برادرت را به چهره زیبای تو بخشیدم. سها کاش من یه برادر بزرگتر دا

درباره رمان غزال ,
یلدا بازدید : 280 پنجشنبه 07 ارديبهشت 1391 زمان : 2:20 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    رمان برای موبایل می خواهید یا کامپیوتر


    از چه رمان هایی خوشتون میاد






    آمار سایت
  • کل مطالب : 56
  • کل نظرات : 69
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 70
  • آی پی امروز : 8
  • آی پی دیروز : 10
  • بازدید امروز : 42
  • باردید دیروز : 16
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 153
  • بازدید ماه : 629
  • بازدید سال : 1,435
  • بازدید کلی : 200,763