close
چت روم
رمان عطر نفس های تو((2))
loading...

♥رمان موبایل ♥

روز ها می گذشت و ما بار دیگر ایام آخر سال را پشت سر گذاشتیم و به سال نو نزدیک می شدیم . جشن عروسی مهتا نیز قرار بوددر همان روز های آغاز بهار برگزار شود خوشبختانه دیگر حرفی از خواستگاری یا ازدواج من به میان نمی آمد . مادر تمام وقتش را به تهیه و تدارک تنقلات عید و عروسی می گذراند . روز ها و شب ها همچنان به سرعت می گذشت و من حالا دختری ۱۸ ساله بودم . نمی دانم چرا حالا دیگر حال و هوای شوخی و خنده های بی پروا را نداشتم  و بیشتر اوقات را به کتاب خواندن می گذراندم . پدر سال قبل مدت ۴ ماه به پاریس…

رمان عطر نفس های تو((2))

روز ها می گذشت و ما بار دیگر ایام آخر سال را پشت سر گذاشتیم و به سال نو نزدیک می شدیم . جشن عروسی مهتا نیز قرار بوددر همان روز های آغاز بهار برگزار شود خوشبختانه دیگر حرفی از خواستگاری یا ازدواج من به میان نمی آمد . مادر تمام وقتش را به تهیه و تدارک تنقلات عید و عروسی می گذراند . روز ها و شب ها همچنان به سرعت می گذشت و من حالا دختری ۱۸ ساله بودم . نمی دانم چرا حالا دیگر حال و هوای شوخی و خنده های بی پروا را نداشتم  و بیشتر اوقات را به کتاب خواندن می گذراندم .

پدر سال قبل مدت ۴ ماه به پاریس سفر کرده بود و رهاوردش برایم یک پالتوی پوست زیبا ی بسیار نفیس ٬ یک جفت کفش جیر زیبا با مارک گوچی  و یک دستکش چرم بود . وقتی پذر این هدایا را به من داد در این فکر بودم که کجا می شود این لباس های زیبا را بپوشم . چون متاسفانه با این که خیلی از زن ها و دخترا سرشناس شهر پس از کشف حجاب در ملاعام بی حجاب و آراسته ظاهر می شدند ٬ ما به خاطر عقاید خشک مادر نمی توانستیم مانند سایرین رفت و آمد کنیم . مادر همیشه در مورد این مسائل سختگیر بود . با این که پدر ضیافت های زیادی می داد و به مهمانی های عیان و اشرافیان دعوت می شد ٬ مادر چون در این محافل بایستی همرنگ جماعت حضور پیدا می کرد ٬ به هیچ وجه از این دید و بازدید ها استقبال نمی کرد .او بیشتر وقتش را در خانه یا در مجالس عزاداری و روضه خوانی  سیدالشهدا طی می کرد . اما پدر همیشه دوست داشت در این مهمانی ها فردی از اعضای خانواده او را همراهی کند به همین دلیل همیشه آرزو می کرد فرزند پسری داشت تا او را با خود همه جا می برد . مادر بنابر عقاید مذهبی ای که داشت ٬ از این که پدر همراهی ندارد تا او را در این مجالس همراهی کند خشنود بود .

آقاجانم همیشه می گفت : خانوم جان دیگه زمان روبنده گذشته است . ما باید با زمانه پیش برویم . خیلی دوست دارم تو را در یکی از سفر های فرنگ همراه خود ببرم تا ببینی چگونه زن ها در آنجا همپای آقایان در تمام مسائل روزمره ی دنیا سهیم هستند .

مادر در جواب می گفت : من با مسافرت به فرنگ و سیر و سیاحت مخالف نیستم ٬ به شرطی که از من نخواهی مانند آنان باشم . همین بس است که اجازه داده ای دخترانت در مجالس عیان بی حجاب حاضر شوند . نمی دانم چه می اندیشی . و الله هیچ وقت فکر نمی کردم این دختر در ۱۸ سالگی هنوز به خانه ی بخت نرفته باشد . البته این امر هم نتیجه ی اختیارات بی موردی است که تو به او داده ای . هیچ می دانی در ذهنش چه می گذرد و چرا خواستگاری را که برایش می اید با اندک بهانه ای رد می کند ؟

پدر از حرف کادر خنده ای دلنشین می کرد و می گفت : دیبا در اخنتخاب همسر اختیار تام دارد . اگر به ۸۱ سالگی هم برسد انتخاب با اوست .

روز های اخر سال به سرعت می گذشت و خمودگی خزان می رفت و جای خود را به سرسبزی بهار می داد . بهار با بوی خوش آشنایی سرما را مغلوب ساخته بود . شاید همین فصل شورانگیز بهار بود که سرنوشت مرا رقم زد .

فصل ۳

شبی پدر به یکی از مجالس رجال سیاسی دعوت شده بود . عصر آن روز جهت حضور هر چه بهتر در آن مجلس ٬ سلمانی ای به خانه آورد تا به سر و صورتش صفایی بدهد . او انگار دنبال گمگشته ای می گشت . هنوز برای شرکت در مهمانی خانه را ترک نگفته بود که دایه به اتاقم آمد و گفت : دیبا خانم آقاجانت از شما خواستند که به اتاقشان بروید . فرمودند اگر آب دستان است زمین بگذارید و به حضورشان بروید .

کمی برای غیر منتظره بود و با اضطراب پرسیدم : دایه جان نفهمیدی پدر با من چه کار داشتند که با چنین حالتی مرا احضار کردند ؟

دایه خنده ای کرد و گفت : نه خانوم جان فقط از من خواستند پری خانوم مشاطه را به خانه بیاورم .

در دلم آشوبی به پا شد . یعنی اتفاقی رخ داده بود که پدر پری خانم مشاطه را در این زمان احضار کرده و از من خواسته بود اگر آب در دست دارم بگذارم و به نزد او بروم ؟ با ترس و نگرانی کفش هایم را به پا کردم و به سمت اتاق پدر حرکت نمودم . با این که ته دلم روشن بود دلهره ی عجیبی داشتم . می خواستم اول سری به اتاق مادر بزنم . شاید باز هم مسئله ی خواستگار بود . می ترسیدم من هم مثل خاله ملوک که شبی بی سر و صدا و بدون این که خودش بداند او را به حمام و آرایشگاه برده و بر سر سفره ی عقد نشانده بودند ٬ روزگاری چنین پیدا کنم ٬  زیرا خاله هم مثل من از تمام خواستگار هایش ایراد می گرفت و سرانجام پدر بزرگم مجبور به این کار شده بود . اما نه ! به یاد آوردم که پدر چند شب پیش در این مورد به من اختیار تام داده بود .

در اتاق را ردم غلام در را گشود و با اشاره ی پدر خارج شد . سرم را بالا گرفتم تا در سایه روشن اتاق چهره ی او را ببینم . پدر گرامافون را روشن کرده بود و به دنبال صفحه ی مورد نظرش می گشت . با ورودم خنده ای کرد و دستش را به یقه ی پیراهنش برد و با اشاره ی سر مرا به نشستن دعوت نمود . بعد در حالی که به چهره ام دقیق شده بود  بی مقدمه گفت : دیبا جان امشب به یکی از مهمانی های دوستانم دعوت شدم ار تو می خواهم که مرا در این ضیافت همراهی کنی .

من متحیر از این صحبت پدر با حیرت گفتم : آقا .... آقاجان اگر مادر مخالفت کرد چه ؟

پدر با لبخندی گفت : اولا مادرت هیچگاه روی حرف من حرف نمی زد . ثانیا صلاح بر این است که تو در این مهمانی همراه من باشی تا تبعیت از اصطلاحات شاهنشاهی و کشف حجاب را به همگان بفهمانم که مبادا کسی پشت  سر بهادرخان رجز بخواند و بگوید زنان خود را در پشت پرده های اندرونی پنهان کرده است . حال که مادر از شرکت در این مهمانی ها امتناع می ورزد تو با آمدنت جای خالی او را پر می کنی . از ظرفی دیگر با آدم های محترمی آشنا می شوی که شاید بعد ها گره ی کارت به دست ایشان باز شود . اگر بدانی حسن خان که امشب به عمارتش دعوت هستیم چه کرده است ! او ویدا دختر کوچکش را پارسال به فرنگ فرستاده تا درس وکالت بخواند . من نمی خواهم تو را در محیط خانه محدود کنم که خود را از هم ترازانت کمتر بیابی .

با رضایت سرم را به پاینن انداختم و به آرامی گفتم : اما پدر من نمی دانم آنجا چگ.نه باید رفتار کنم .

آقاجان خنده ای کرد و گفت : اول این که نباید بترسی . دوم هر کاری که سایر خانم ها انجام دادند تو هم می کنی .

برخلاف میل باطنی با وجود تذکرات پدر ترس از شرکت در چنان مهمانی ای تمام وجودم را فراگرفته بود . با کوچکترین خطایی می توانستم آبروی خانواده ام را ببرم .

 در این افکار بودم که پدر افزود : حالا برو و خودت رو اماده ی رفتن کن . ساعت نه شب کالسکه منتظر ماست . موهایت را آرایش کن ٬ پیراهن شبت را بپوش ٬ و چون هوا سرد است ان پالتویی را که برایت آئردهه ام بر تن کن . می خواهم در مجلس حسن خان من و تو همچون الماس بدرخشیم .

پس از اتمام سخنان پدر اتاق را ترک کردم .  بار ها دلم خواسته بود که سری به این مهمانی ها بزنم و بدانم در این ضیافت های شبانه چه خبر است . اما حال با این که ارزویم به حقیقت پیوسته بود  ٬ ترس از آن جمع بیگانه مرا در بر گرفته بود . بار خود لعنت فرستادم که چرا منزوی به بار امده ام ! چرا حتی یک در صد هم فکر نکردم که روز با این پیشنهاد مواجه می شوم . شاید باید زود تر از این ها خودم را آماده می کردم و از رسم و رسوم این مجالس آگاه می شدم.

فصل ۴

نگاه تمسخر آمیز پری خانوم ! آرایشگرمان بر چهره ام تازیانه می زد . او مو هایم را شانه می کرد و طره ای را به سمتی می پیچید . می دانستم با این که جیره خوار عیان است در دل بر تمام این خصلت ها لعنت می فرستد . او از این که دختری بزک می کرد تا همراه پدرش جلوی چشمان نامحرم ظاهر شود ٬ بر ما پوزخند می زد . تصمیم گرفتم اگر بار دیگر پدر را همراهی کردم خودم آرایشگری خوب و امروزی بیابم تا مرا در رفتن مصمم کنم . از اتاق خارج شدم ٬ آرام راه می رفتم  تا خدمه بویی از ماجرا نبرند . در راهرو جلوی یکی از آینه های قدی ایستادم و نگاهی به خود افکندم . قیافه ای متفاوت با شکل و شمایل واقعی ام پیدا کرده بودم آیا همانی بودم که پدر می خواست همراهش باشد ؟

سکینه مستخدم مخصوصم ٬ کمک کرد تا لباس هایم را بپوشم . ئست در جیب بردم و انعامی به او دادم . او با تشکر گفت : انشاالله در همین مجلس خانم زیبای من همسری لایق و در شان خودشان بیابند و همراه مهتا خانم ماه بعد به خانه ی شوهر بروند . با اخم گفتم : خواهش می کنم از این آرزوه ا برای من نکن حالا برو و جلوی زبانت را بگیر .

پدر جلوی در منزل سوار بر کالسکه ی مخصوصش منتظرم بود . کلاهم را پایین کشیدم تا چهره ام را نبیند . لحظه ای سکوت کرد اما بعد از این که مرا با دقت برانداز نمود گفت : کلاهت را بردا می خواهم رویت را ببینم .

با اکراه گفتم : آقاجان ....

می دانست خجالت می کشم با خنده گفت : دست بردار قرار است تو امشب مرا همراهی کنی . پس دلیلی نداره از پدرت خجالت بکشی .

به آرامی کلاه را از سرم برداشتم . نگاهی به چهره ام کرد و گفت « عالیه . دیبا تو زیباترین دوشیزه ی جوانی هستی که تا به حال دیده ام .  آنگاه دستش را به جیب کتش برد و جعبه ای مخملی بیرون آورد و آن را به من داد . همه چیز کامل است جز هدیه ای که من برای دختر عزیزم گرفته ام . انگشتر الماس محاسن تو را به کمال می رساند . دخترم دوست دارم از امروز علاوه بر روابط پدر و فرزندی مرا دوست خود نیز بدانی . من روحیه ی سر سخت تو را تحسین می کنم . از ان روزی که پسر آن یارو ٬ چی بود اسمش ... آه بله تورج را می گم  ٬ پسر منصور خان ٬ به خواستگگاری تو آمد و تو دست رد به سینه اش زدی به مادرت گفتم این دختر خون من در رگ هایش جاری است . نمی توانیم او را به زور تسلیم خواسته هایمان بکنیم . من بر خلاف مادرت ٬ نسبت به شما دختران عزیزم دقیقم و روحیاتتان را می شناسم . دیبا تو دختری هستی با روحیات مردانه و همین امر باعث شد که امشب تو را همراه خود بیاورم .

 به آرامی تشکر کردم و گفتم : امیدوارم همیشه مایه ی سرافرازیتان باشم .

بعد از مدتی به عماتر حسن خان رسیدیم . هنگامی که ورود پدر اعلام شد ٬ تمامی انظار متوجه ی ما شدند . تعداد مهمان ها حدود صد نفر میشد . همگی از خانواده های متشخص و اعیان ٬ با لباس های زیبا و زیورآلات فاخر و با ارزش بودند .

در بدو ورود ٬ همراه بودن من با پدر  تعجب همگان را برانگیخت . چون کمتر اتفاق می افتاد مادر در چنین مجالسی شرکت کند و از سویی قبول تجدید فراش پدر برایشان سخت بود قریب به اتفاق مهمانان مرا نمی شناختند ٬ پس هویتم را از یکدیگر جویا شدند .  بعد از گذشت مدت زمانی کوتاه حسن خان و خانواده اش مرا به مهمانان معرفی کردند . در همین احوال دختری بلند بالا و زیبا ٬ با گیسوانی طلایی و ابروانی کمانی  با گشاده رویی به ما نزدیک شد و حضورمان را خیر مقدم گفت . پدر دست او را به رسم ادب فشرد و ما را به هم معرفی کرد .  او ویدا دختر حسن خان بود که در فرنگ درس وکالت می خواند و تازه به ایران آمده بود و من آن زمان متوجه شدم یکی از دلایل برپایی آن مهمانی بازگشت او از فرانسه است . بعد از آشنایی با ویدا و دیگر مهمانان همراه او گوشه ای نشستم و اوضاع را زیر نظر گرفتم . ویدا دختری مودب و با فرهنگ بود . حذکاتش شجاعانه و توام با ظرافت زنانه بود و بر خلاف من ٬ از ظرز لباس پوشیدن و موهای عریانش واهمه ای نداشت .او پس از ساعتی که از خودش و شیوه ی زندگی در فرنگ برایم سخن گفت ٬ موضوع بحث را عوض کرد و در حین پذیرایی ٬ بحث را به آرایش و پوشش زنانه کشاند .  از انجایی که آرایش ملایم و استادانه ی او مورد توجهم قرار گرفت از او خواستم تا مرا در این مورد راهنمایی کند . اما در کمال ناباوری من او اظهار داشت ٬ که برای آراستن مو و صورتش نزد کسی نمی رود و خودش به اصول خودآرایی واقف است . پس از صرف شام گروه گروه مهمان ها به گوشه ای ر فتند و مشغول بحث و تبادل نظر شدند . من و ویدا در مورد مسائل روز مشغول صحبت بودیم که ناگهان متوجه شدم از میان دوستان پدر نگاهی معنی دار مرا زیر نظر دارد . او مردی حدودا سی ساله با قامتی بلند ٬ چهره ای مردانه و ظاهری آراسته بود. ابتدا تصور کردم که این احساس پنداری بیش نیست  ولی کمی بیشتر دقت نمودم ٬ متوجه شدم که مورد هدف آن چشمان گیرا قرار گرفته ام .  با درک این موضوع رنگ چهره ام را باختم و عذق شرم بر پیشانی ام نشست . ٬ اما برای این که کسی از این قضیه بویی نبرد سرم را به زیر انداختم .

چندی بعد عده ای از مهمانان از جا برخاستند و عازم رفتن شدند . پدر و دوستانش هم جزو افرادی بودند که عزم رفتن کردند . ما هنوز مشغول صحبت بودیم که متوجه شدم  پدر همراه حسن خان و همان مرد بلند قامت و چهار شانه بالای سرمان ایستاده است با دیدن آنان من و ویدا از جا برخاستیم و ادای احترام نمودیم . پدر رو به من گفت : دخترم ایشان سروان ماکان آریا  ٬ یکی از دوستان خوب من و افسر شایسته ی گارد سلطنتی .

ماکان با لبخند جدابی که بر لب داشت ٬ قدمی پیش نهاد و دستش را به سمتم دراز کرد و گفت : از آشنایی با شما دوشیزه ی محترم بسیار خشنودم .

من با این که کمی دستپاچه شده بودم سریعا بر خود مسلط شدم و ادای احترام او را به گرمی پاسخ دادم .

در این موقع پدر افزود : سروان ماکان دیبا دختر کوچکم است که به اصرار من در این مهمانی حضور یافته .

ماکان نگاهش را به سمت من معطوف کرد و گفت : بهادرخان این هم خوش سعادتی من بوده است که دیبا خانم به این مجلس تشریف آوردند تا ایشان را زیارت کنیم .

من در نهایت اظضطراب و احتیاط با لبخندی به او عرض ادب کردم .  همگی با هم به سمت در خروجی تالار حرکت کردیم .  از آنجایی که سابقه ی دوستی پدر با حسن خان به درازا می کشید  ٬ پدر همراه وی مهمانان را هنگام رفتن مشایعت کرد .

من و ویدا که دوستان خوبی برای هم شده بودیم  تا آخرین لحظات کنار هم ماندیم .  هنگام رفتن از ویدا خواستم  که قبل از بازگشت به فرانسه  به خانه ی ما بیاید تا بیشتر با هم آشنا شویم .

هنگام خارج شدن از در عمارت قبل از این که کالسکه ی مخصوص پدر  به دنبالمان آمده باشد ٬ صدای بوق اتومبیلی توجه ما را به طرف خود جلب کرد . سروان ماکان برای رساندم  ما به منزل منتظرمان مانده بود . چون با اصرار او مواجه شدیم خواسته اش را پذیرفتیم .

در راه پدر از وی خواست تا ده روز دیگر در مراسم عروسی مهتا شرکت کند . سروان اظهار داشت : یهادرخان راستش را بخواهید ٬ مدت مدیدی است که مایل بودم خدمت برسم و لحظاتی را با هم بگذرانیم . اکنون هم خیلی دوست دارم در مراسم ازدواج ایشان شرکت کنم اما افسوس که جهت انجام ماموریتی به شیراز منتقل شده ام و فرا صبح عازم سفرم . در مورد شرکت در مهمانی هم قول نمی دم . ولی خیالتان راحت باشد ٬ به محض یافتن اندک فرصتی حتما مزاحمتان میشوم .

 پدر در جواب او گفت : اگر می توانستید ٬ تشریف بیاورید ٬ مارا خشنود می کردید . اما ضرورت شغلی ای که پیش آمده ٬ امیدوارم بتوانید مقدمات آمدن را فراهم کنید .

من هم در طول راه ساکت بودم و همانطور که در صندلی عقب نشسته بودم ٬ به مذاکرات آنان گوش می دادم . گاهی هم متوجه ی نگاه های ماکان می شدم که هر چند یک بار از آینه ی ماشین به سمتم معطوف می شد . وقتی که از اتومبیل سروان پیاده شدیم ٬ بار دیگر پدر مهمانی هفته ی آینده را به او یادآوری کرد . او هم به رسم ادب از اتومبیل خارج شد و به گرمی شب خوشی را برایمان آرزو کرد .

از فرط خستگی به اتاقم رفتم . در رختخواب با خود اندیشیدم : چه شب خوشی را به پایان رساندم . ای کاش بتوانم همیشه همراه پدر شوم . ناگهان به یاد آن چشمان مخمور افتادم . احساس کردم هنوز گرمی آن نگاه ها مرا در شعله هایی ناشناخته می سوزاند .

*

*

*

ادامه دارد .


یلدا بازدید : 267 چهارشنبه 07 تير 1391 زمان : 22:13 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    رمان برای موبایل می خواهید یا کامپیوتر


    از چه رمان هایی خوشتون میاد






    آمار سایت
  • کل مطالب : 56
  • کل نظرات : 69
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 70
  • آی پی امروز : 17
  • آی پی دیروز : 20
  • بازدید امروز : 79
  • باردید دیروز : 34
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 79
  • بازدید ماه : 415
  • بازدید سال : 6,476
  • بازدید کلی : 203,756